nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
منزل خدا نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/٢۱

الو سلام منزل خداست؟

این منم مزاحمی که اشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟

الو.....دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیمهاست؟

چرا صدایتان نمی رسد کمی بلندتر صدای من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم

شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو....مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ میزنم.....

دوباره تا خدا خداست

دوباره....تا خدا خداست

 

  نظرات ()
پنج وارونه نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/۱٩

پنج وارونه چه معنا دارد؟

خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

کمی ازرده و حیرت زده گفت

روی دیوار و درختان دیدم

باز هم خندیدم

گفت دیروز خودم دیدم

پسر همسایه پنج وارونه به مینو داد

انقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

بیگمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد!!!

 

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/۱٩

ارزو دارم بفهمی درد را

تلخی برخوردهای سرد را

  نظرات ()
دریا نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/۱٩

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند

چه تلخ است قصه ی عادت.........

  نظرات ()
من.........تو............. نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/۱٩

نیمه ی پر لیوان عشق مان راببین

من......تو........چای شیرین!!!

تو هم میزنی

من........حل میشوم........

عشق می ماند و لیوان و تو

همین!!!

  نظرات ()
تنهایی...... نویسنده: nobody - ۱۳۸٩/٧/٧

چند شب پیش تو یه جمعی بودم که همیشه دوسشون داشتم دلم میخاست باهاشون باشم کنار ادمایی بودم که وقتی دور هم جمع میشدیم بهترین لحظاتمونو میگذروندیم کنار دوستی بودم که تو یکی از بهترین سفرهای زندگیم باهم بودیم ما با هم مسافرت زیاد رفتیم شبا و روزای زیادی رو باهم بودیم هر وقت به هم میرسیدیم یه دنیا حرف واسه هم داشتیم اون روز خیلی خوشحال بودم که بعد از مدتها دوستمو میبینم کلی حرف نگفته براش ولی شاید باورتون نشه ما چند ساعت تو یه سالن تو یه محوطه بودیم ولی به اندازه ی چند دقیقه دیدمش اخه اون نامزد کرده وسطای مراسم بود که منو دید صدام کرد برگشتم نگاش کردم براش دست تکون دادم چون نامزدش دستشو کشیدو بردش مادرش بهم گفت اخی تنها شدی نه؟مینم اینجاساکته اخه شما باهم نیستید که از اول تا اخر همش حرف بزنید

ولی من از دست دوستم ناراحت نیستم اون یه زیندگیه جدید شروع کرده محدود تر شده خب حقم داره فقط یه کم حس تنهایی کردم همین

دوست خوبم امیدوارم همیشه خوشبخت و خندون باشی.

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب