nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
همین بسه برای من که بدونم تو خوشبختی.....!!! نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۳۱

  نظرات ()
پای بستن چه سود....فراری دل بود.......... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۳۱

یه روز یه دوست یکی از دوستای مشترک منو تو یه کتاب برای بهترین دوست من خرید یه کتاب با یه عالمه جمله های جالب و قشنگ یادمه روی جلد کتاب عکس دوتا ماهی بود توی تنگ دوستم تا اونو دید گفت این شمایید یعنی منو  کتابو که باز کردیم واسه هر زوج از حیوونا یه جمله نوشته بود واسه اون دوتا ماهی نوشته بود(در تمام زندگیم در انتظار کسی بودم ووقتی او را یافتم او فقط یک ماهی عجیب و غریب بود...............

خب هیچ کس نگفته عشق بی عیب و نقص است)اون روز همه تایید کردیم که این جمله در مورد تو درسته.............

یه روز بهت گفتم غمهاو غصه های زندگیتو با من قسمت کن منم شادیامو با تو قسمت میکنم من هنوزم سر حرفم هستم دل من بیشتر از این طاقت نداره دوریتو تحمل کنه خودت که خوب میدونی پس چرا هی میخای تکرارش کنم چرا؟........

پ ن:بی تو بودن کار من نیست تا دلت نرفته برگرد...

  نظرات ()
گفته بودم دوستش دارم.... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/٢٦

ادامه متن:

همانجا که دخترکی

ساده ساده می نشست

و زیباترین احساسش رابرای دو شاخه خشکیده گل سرخ

زمزمه میکرد

سرسر اشک بر گونه هایش می دوید

گلهای خشکیده خیس نم نم باران می شدند

او مسافر ابر

دخترکی که خالی دستهای کوچکش

حکایت حرمان سالهای کودکیمان بود

و ما که باور نداشتیم

ار خالی دستهای کوچکمان

کاری که ساخته نیست

و از باور همان کودک زاده شد

از بی نهایت

از اولین اشعه ی خورشید در انتهای شب یلدا

از این هزاران هزار نا کشیده فریادهای محبوس در سینه

از عطر گلهای مریم زاده شد

ازلطافت گل سرخ

از شعله ی لرزان شمع

از ارامش پلکها ی بسته

از طنین ماندگار جمله ای کوتاه

از وسوسه ی نوازش........

و ان گاه در اغوش من بود

در کنج امن نوازش

هم انجا که عاقبت من

ما گشته بود

و ما گم گشته در سکوت نگاه چشمانی مبهوت

زل زده به سقف نیمه تاریک اتاق

غرقه در رویا

سر انگشتانی در تاریکی شب می رقصیدند:

ان سکوت

ان ارامش

همه را می نوشتند

سطر به سطر

بر جای جای عریان تنم

اه...لحظه ای چشم بر هم مینهم

سحرگاهان است

عطرش

در فضای خانه پیچیده

گویی اینجاست

در کنار من

در کنج امن نوازش

سحرگاهان است

اتاق خالی

کورسوی چراغی کم نور

نجره ای نیمه باز و کلی از کاغذ های نانوشته

و من

که هنوز هم نمی دانم کجای قصه بودم و تا کجا گفتم......

گفته بودم دوستش دارم؟

اری بارها و بارها

 

 

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/٢٠

کجای قصه بودم؟تا کجا گفتم؟

گفته بودم دوستش دارم؟

اری گفته بودم...

بارها و بارها

در طنین تکرار نامش

در بی تابی دیدار دوباره اش

در پس هر لبخند

در عمق هر نگاه

گفته بودم:

در میان حرفها لابلای سطرها

بار ها و بارها

اری گفته بودم

می گفتم و می خندیدم

ساده میگفتم و ساده میگرفت ساده می گذشت

می گذشت و در عبور گامهایش می شکستم

بی صدا می شکستم

زخم میخوردم بی انکه بداند

زخم میخوردم و عهد میکردم که دیگر سخنی نگویم

خاموشی پیشه کنم

بروم تا دورها دور دستها

تا انجا که بی جوابی این سوال دیگر ازارم ندهد

می رفتم و به خیال خود فراموشش میکردم

در روز مرگی روزها گم میشدم

تا سحر گاهی بی خبر به رویایم امدو

من ساده دوباره چه ساده عهد میشکستم

به سان رودی که به دریا می ریزد

جوانه ای که به سوی نور می رود

می رفتم و دوباره سرکوچه ی خاطراتش بست می نشستم

می گفتم

انقدر اینجا می مانم تا پشت پنجره اید

نگاهم کند

سراغم گیرد

به سخنی لبخندی اشاره ای

می نشستم تا غروب

همه می امدند و میگذشتند

اما او نمی امد

نمی امد و نمی دانست سکوت نشانه ی رضایت نیست

عمر این شب عاشقی این همه نیست

جواب دوستت دارم

نمی دانم چه بگویم نیست

نیست به خدا نیست

به سادگی کلامم قسم به گیرایی نگاهت قسم

به این کوه شکوه های مانده در سینه قسم

نیست....نیست....نیست.....

مطاعمان را خریداری نیست

بازار را گرمی نیست

دردمان را درمانی

زخممان را مرحمی

انتظارمان را پایانی

نیست...نیست...نیست......

من نبودن را

در سطر سطر نوشته هایم هجی میکردم

و می ترسیدم شاید پایان قصه ی من

رنگ رویاهای کودکانه نگیرد

که شاید پرنده کوچک خوشبختی

هیچگاه به اشیان بازنگردد

نیست و من نبودن را باور نداشتم

روزی از همان روزها

پنجره ای بر بن بست این کوچه نقاشی کردم

و از ان سوی پنجره از دور دستها

خیال او امد

انگشت بر پنجره کوبید

پنجره را گشودو مرا برد

...................................

به علت طولانی بودن متن ادامه ان در اپ بعدی تقدیم خواهد شد...........

ادامه دارد......

 

 

 

 

 

  نظرات ()
از تو برای تو نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۱٦

می نویسم از تو برای تو

بدون هراس از خوانده شدن

بگذار همه بدانند...

می نویسم برای تو

برای تویی که بودنت را

نه چشمهایم میبیند

نه دستانم لمس میکنند

تنها با شعفی صادقانه

با دلم احساست میکنم...

 

 

  نظرات ()
  نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۱٥

  نظرات ()
برای تو........ نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۱٤

سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

اره منم همون دیوونه ی همیشگی

فدای مهربونیات چه میکنی باسرنوشت

دلم برات تنگ شده بود

این نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابراهمه پیش منن اینجا هوا پر از غمه

از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون

فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیش خودت بخون

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور ابتو یه وقت ناغافل نشکنی

اگه واست زحمتی نیست برسرعهدمون بمون

منم تورو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد

منو خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی اسمونون پر کبوتره

زخم دلم خوب نشده ازوقتی رفتی بدتر شده

فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی کشیدم

حقیقتو واست بگم به اخر خط رسیدم

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت

برای مهربونیات نوازشات بوسیدنت

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته

یه قلب تنها و کبود هلاک یک نگاهته

من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره

بعدش خبر میدن بیا

که داره دوستت می میره

عکسای نازنین تو باچند تا گل کنارمه

یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم

داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم

وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر

مگه نگفتم چشاتو از چشم من هیچ وقت نگیر

دلم میخاد یه چیزی رو بدونی

که من عاشقم عاشق مهربونی

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن

نورشونو بدرقه ی پاکی خنده هات کنن

تنها دلیل زندگی

با یه غمی دوست دارم......

  نظرات ()
انتظار نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱/۱

از دیروز صبح همش منتظرت بودم اخه قرار بود سال نو بشه گفتم شاید تو هم بخوای دلتو نو کنی و برگردی از عصر اس ام اسای تبریک سال نو شروع شد خیلیا اس دادن امامن منتظر تو بودم وقتی دیدم کسی که اصلا انتظارشو نداشتم سال نو رو بهم تبریک گفتو تو نگفتی دلم خیلی شکست لحظه ی تحویل سال اشک تو چشمام جمع شد دلم میخاست های های گریه کنم وقتی سفره ی هفت سینو می چیدم یاد حرف تو افتادم (سال دیگه باهم میریم خرید ٧سین)با خودم فکر کردم واسه توام ٧سین می چینم ولی نبودی وقتی مریم از تو پرسید نمیدونستم چی بگم اونم مثل من امیدوار بود که حداقل یه کم از سنگ دلیت کم کنی وحداقل برای سال جدید یه پیام تبریک بفرستی اما تو این کارم نکردی من که نمی دونم دلیل این سکوت چیه ولی بدون داری داغونم میکنی......

قبل از تحویل سال با خودم فکر کردم کاش تو اولین نفری باشی که به خونه ی دلم پا می ذاری ولی نبودی

یادته یه بار بهت گفتم وقتی به یاد هم سالو تحویل میکنیم عشقمون یه سال بزرگتر میشه من به یاد تو بودم اما تو......

دل نوشته:

در سفره ی هفت سین دلت سنگ دلی ات را هم اضافه کن تا کامل شود

_می دانی امسال از تو چه می خواهم؟چشمهایت را با تمام نگاهت را

_دیدی درست گفتم امسال عید هم امدو تو نیامدی

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب