nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تورا برای دوست داشتن دوست میدارم.............. نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱٢/٢٦

تو را به جای همه کسانی که نشناخته‌ام ، دوست می‌دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم و  
برای برفی که آب می شود ، 
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته‌ام ، دوست می‌دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت ، دوست می‌دارم
تو را برای دوست داشتن ، دوست می‌دارم
 تو را به جای همه‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام ، دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن ، دوست می‌دارم

  نظرات ()
نیازمندیها نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱٢/٢٠

همیشه از خونه تکونی متنفر بودم اما قاطی اون همه تنفر یه چیزاییشم دوست دارم اینکه همه ی وسایلمو میریزم بیرونو کلی یادگاری و خاطره قاطیشون پیدا میکنم واسم دوست داشتنیه

الان چند روزه که دارم اتاقمو خاطره هامو میتکونم قاطی وسایلم یه کاغذ پیدا کردم که درست ابان ماه سال 89اسمشو گذاشتم لیست نیازمندیها اون روز توی دانشگاه نشسته بودم تا کلاسم شروع بشه یهو زد به سرم که بشینم یه لیست بنویسم از چیزایی که لازم دارم و میخوام که داشته باشم بعد هر وقت که یکیشو گرفتم خطش بزنم بالای برگه نوشتم نیازمندیها بعدشم شروع کردم به نوشتن اولیش زیر سارافونی بود همه چی رونوشتم شال روسری شلوار دستکش برس .........................

بالای صفحه ی نیازمندیهای من نوشته شده خدایا ازت ممنونم هر وقت یکی اینو میبینه میگه از چی ممنونی از این همه نیاز برطرف نشده؟

اما دلیل من چیز دیگه ایه:اون روز که شروع کردم به نوشتن لیستم تو مورد یازدهم بودم که همون ادمی که اصلا دلم نمیخاد بهش بگم بی وفا بهم زنگ زد با یه خبر خوش بهم گفت که دانشگاه قبول شده خیلی خوشحال شدم و چون ارزوی همیشگیم بود همون جا بالای برگم به صورت کاملا کتبی از خدا تشکر کردم لین راز جمله ی خدایا ازت ممنونم نیازمندیهای منه

به لیستم که نگاه میکنم میبینم کلی نیاز برطرف نشده دارم اون روزا دوستم سمیرا یه شال مشکی داشت که پایینش ارم ورساچ داشت همیشه دلم میخوست بخرمش ولی پیدا نکردم

یه دستگاه بافت افریقایی مو دیده بودم که دلم میخاست بخرمش ولی هیچ وقت فرصت نشد به اخرای لیستم که نگاه میکنم به قسمتی میرسم که لباسها و وسایلی که باید برای عروسی مری بخرمو توش نوشتم که تمام لیستمو تحت شعاع قرار میده وباعث میشه بی خیال بقیه بشم

پ ن:دوستان عزیز خودمم نمیدونم قصدم از نوشتم این پست چی بود فقط خواستم یه چیز نوشته باشم

  نظرات ()
یارب از چه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

بعد از روزی که دوباره بعداز بیشتر از یک سال دیدمت یه دلشوره ی عجیب داشتم همین 3روز پیش دلشوره داشت خفم میکرد مثل خوره روحمو میخورد دوشنبه عصر برای فرار ازین دلشوره ی لعنتی تصمیم گرفتم اتاقمو تمیز کنم یه دستی به سر و روی اتاقی بکشم که پر شده از یادگاریات چیزایی که مثل یه همراه خوب شریک لحظه لحظه های من بودنو یه جورایی به جونم وابستن بین اون همه یادگاری یه گوی موزیکال بود که برای تولدم برام خریده بودی اخرین تولد باهم بودنمون ..............

نمیدونم چی شد اصلا نفهمیدم چی شد که اون گوی از دستم افتاد و شکست انگار همه ی وچودم شکسته بود مسخ شده بودم تا چند دقیقه فقط به تیکه شیشه هاواب و اکلیل های توش نگاه میکردم گریم گرفته بود.............

نمیدونم ولی حس میکنم دلشورم به خاطر همین بوده وقتی اون شب مریم زنگ زد و قضیه رو براش تعریف کردم تنها کسی بود که گفت درکم میکنه گفت بهت بگم یکی دیگه واسم بگیری ولی اخه تو که نیستی تا برات بگم چقدر غصه خوردم واسه شکستنش واسه شکستن خودم که بخاطر یه چیز کوچولو اونطوری گریم میگیره و زار میزنم ................

این روزا فقط منتظر بهانم واسه گریه کردن از وقتی دیدمت بدترم شدم بازم نتونستم یه دل سیر نگاهت کنم و این بیشتر عذابم میده با خودم فکر میکنم باید چیکار کنم اگه این دیدار اخرین دیدارمون باشه ..................

گوی من تقریبا شبیه این بود البته تیکه هاشو نگه داشتم هرچی باشه دستای تو لمسش کرده و همین برام عزیزه ..........................

دیشب عطرتو زدم به لباست همون واسه یادگاری بهم دادی بعد پوشیدمش تا بلکه بتونم بودنتو حس کنم وکمی اروم شم انگار دنبال بهانه بودم واسه نا ارومی و شکستن اون گوی شد بهانم ................

پ ن :دوستای عزیزم اگر کسی جایی رو میشناسه که گوی منو تعمیر میکنه به من خبر بده لطفا

پ ن:بعضی وقتا ارزو میکنم کاش حداقل اون سیگار بین انگشتات بودم گاهی به همونم حسودیم میشه که تورو داره و من ندارمت

  نظرات ()
دوباره دیدمت................... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۱٢/۱٤

دوباده دیدمت باز هم پا به رویای بیداریم گذاشتی

امدنت مثل گذشته های دور بود و رفتنت مثل اینده های نزدیک

هنوز هم همان بودی

همانقدر مهربان و دوست داشتنی

همانقدر لوس و بی مزه

همانقدر شوخ وبامزه

همانقدر سنگین و سر به زیر

همانقدر مغرور وسرفراز

همانقدر عزیزو قابل احترام

تنها چیزی که تغییر کرده بود...........

نمی دانم از تعارف کردن چای خرد به دیگری چه لذتی میبری؟؟؟

ایا سرای قلب من برای عظمت عشق تو کوچک است؟؟

قول می دهم در قلبم قصری از عشق برایت بسازم

حتی قول می دهم رودخانه ای از خون رگانم از میان قصر بگزرانم

تا صدایش لالایی شبهایت باشد و نجوا گر عشق.................

پ ن:حوصله ات که سر می رود

با دلم بازی نکن

من در بی حوصلگیهایم با تو زندگی کرده ام

پ ن 2:هنوز گیج گیجم هنوز باور نکردم که دوباره دیدمت

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب