nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
او که می رود نمی فهمد اما او که بدرقه می کند میداند که اب معجزه می کند...... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٢/٢٧

رفتی

بدون خداحافظی

اما دلم نشکست!

چون می دانستم

(دلی از سنگ بباید به سر راه فراق)

رفتی

و حسرت ان نیم نگاه اخر بر دلم ماند

اما دلم نشکست!

چون میدانستم

(روی ار به روی ما نکنی حکماز ان تست)

رفتی

و سراغم را هم نگرفتی!

اما دلم نشکست!

چون میدانستم

(نه عجب که خوبرویان بکنند وفایی)

می دانی از چه دلم شکست؟

از اینکه وقت رفتن باران می بارید!

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت

بدون انکه ببینی

بدون انکه کسی بفهمد

خاک راهت را سرمه چشمانت کنم

اما اشک اسمان رد پایت را شست و رفت!

با خودم گفته بودم که بعد از رفتنت

بوی بودنت را در اغوش میگیرم

باران ان را هم شست و رفت

حالا من مانده ام و

کاسه ی ابی که اورده بودم پشت پایت بریزم!!!

پ ن:اینجا همه میپرسند حالت چطور است؟

اما

یکبار کسی از من نپرسید:

بالت.....؟؟؟

  نظرات ()
درد دل نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٢/٢۳

هفته ی پیش با یه دوست حرف زدم باهاش درد دل کردم اخه تو این مدت با هیچ کس حرف نزده بودم بهش گفتم که چقدر دلم برات تنگیده چقدر دلم لک زده واسه شنیدن صدات اخه   خیلی وقته که  هردومون ساکتیم  تو مثل همیشه هیچی نمیگی همراهی نمیکنی منم مثل همیشه میریزم تو خودم حرفی نمیزم هیچی نمیگم که مبادا دلت بشکنه مبادا غصه بخوری اصلا نکنه اعصابت بهم بریزه تمرکزت از دست بره به کارات نرسی مثل همیشه ساکت ساکت میشینم نگاه میکنم تا بالاخره خودت ازاین سکوت خسته بشی بهش گفتم یه چیزی سرگلوم مونده که داره خفم میکنه گفتم حرفام بدجوری رو دلم سنگینی میکنه اون هیچی نمیدونست نه از تو نه از من و من دقیقا به یه همچین ادمی نیاز داشتم ادمی که هیچی رو ندونه من براش از اول بگم................

ولی فقط یه کم سبک شدم الان فقط یه  ارزو دارم یه ارزو که فقط تو میتونی منو بهش برسونی دلم میخاد یه روز ببینمت دلم میخاد سرت داد بزنم باهات دعوا کنم از تمام این مدت بگم از تمام روزایی بگم که عذابم دادی و من هیچی نگفتم هر کاری خواستی کردی و من فقط نگاه کردم دلم میخاد تمام اون روزا رو سرت داد بزنم و بپرسم چرا؟؟؟

یعنی اون روز میاد.............

پ ن :می دانی؟
دلتنگی مثل گدای معتاد سر خیابان می ماند!
می آید مثل چسب

مثل بختک
مثل سرطان یقه آدم را می گیرد!
بعد تا تو بیایی با خودت

حست
غرورت
لجبازی ات کنار بیایی
خودش را گم و گور کرده و
جایش را به دلخوری بی دلیل داده است!
تا چشم باز کنی می بینی

جای آنهمه دلتنگیِ حاصل دوست داشتن
یک دنیا بغض و حرص نشسته....

پ ن2:

 

می‌دانم
فایده‌ای ندارد

فایده‌ای ندارد
به تلفن چشم بدوزم
هر از گاهی بروم پشت پنجره
پرده را کنار بزنم
یا با هر صدای آشنایی
سر برگردانم

فایده‌ای ندارد
درست مثل این‌که
به گل‌های پیراهنم
آب بدهم!!!

 

  نظرات ()
از خواستنت که نه از نداشتنت خسته شده ام....... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٢/۱۱

-یک سوی بوق بوق های این تلفن منم

با حسرت اینکه

گرمای دستان تو خنکای این تب شود!

پشت این بوق بوق ها منم با خاطره ی روز های بودنت

سوی دیگر

تویی و عرضه ی لبخندت بر دیگری

تویی و چشم هایی که خیره در چشمانم نیست

تویی و قلبی که برای من نمی تپد

و در این بوق بوق ها چه حرف ها که زده نمی شود

از بی وفایی تو

                    و وفای من

دست هایم را پایین می آورم

بوق بوق ها قطع می شوند

گوشم از فریادی که در سکوت نبودنت است سوت می کشد

قطار اماده ی حرکت است!

                                                                         

  نظرات ()
در این قفس خواب پرواز دیده ام بامن از تعبیر این رویا بگو......... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٢/٦

 

این روزا هزار تا حرف سر دلم مونده اونقدر حرف دارم واسه گفتن که نمیدونم از کجاش بگم دلم پره خیلی پر وقتی توی خونه ام یا وقتی تو خیابون راه میرم همَش دنبال ِ] راه چاره میگردم یه راه واسه راحت نفس کشیدن دلم واسه روزایی که با خیال راحت  شبام روز میشد و روزام شب تنگ شده واسه روزایی که میدونستم و حس

میکردم داری بهم فکر میکنی میدونستم حتی اگه نیستی حواست به تنهاییم هست چقدر روزای خوب زود میگذرن ولی این روزا رو دوست ندارم اون روزا مثل یه فیلم قشنگ مثل کارتونای بچگی خیلی زود تموم شدنو این روزا مونده روزایی که داره مثل نوار سیاه اروم اروم دور گردنم حلقه میزنه و راه نفسمو میبنده به عکست به یادگاریات که نگاه میکنم انگار یه هو یه چیزی تو وجودم فرو میریزه داغونم میکنه به ادمای دور و برم نگاه میکنم ببینم اونا صدای شکستنمو شنیدن یا نه گفتن این حرفا همه وجودمو میسوزونه از وقتی که رفتی هر یه ثانیه اش برام یه ساعت گذشته هر یک روزش یه عمراصلا نمیدونم چیکار کنم حال ادمی رو دارم که دزدیدنش ولی نمیدونه چرا؟ عین جنازه ام که یه گوشه پرتش کردن و ادمایی  دور برش دارن نگاش میکنن و حدس میزنن که لحظه ای که داشته جون میداده به چی فکر میکرده یا  به کدوم ارزوش؟

 نباید اینجوری تمومش میکردی کاش باهام حرف میزدی میگفتی اون چیه که سر دلت سنگینی میکنه اون چیه که عذابت میده همش گفتی یه چیزی هست یه مشکل بهت گفتم منم؟گفتی نه تو راه حل همه مشکلاتمی ای  کاش فکر میکردی من باید بدون تو چی کار کنم؟ کاش یه کم برام توضیح میدادی که چرا محکو به این جداییم به چه جرمی؟

 ندونستن این چرا داره داغونم میکنه اگه تا الان موندم واسه دونستنشه این که چرا رفتی؟چرا تنهام گذاشتی؟منو نمیخای؟چرا نمیخای؟اونم لان که بهت نیاز دارم من که همیشه باهات بودم همیشه کنارت هیچ وقت پشتتو خالی نکردم سعی کردم تکیه گاهت باشم بیاوبگو کجا برات کم گذاشتم کجا؟

هر جایی رو نگاه میکنم هرجایی تو این شهر که راه میرم تک تک خیابونا کوچه ها مغازه ها تو همشون  یه حرف یه خاطره یه چیزی پتک میشه رو سرم اوار میشه و خردم میکنه

علاجش چیه؟ تو که رفتی ولی حداقل بگو من چی کار کنم؟تو بگو............

 

  نظرات ()
برای فراموش نکردنت هر روز روی زخمهای دلم نمک میپاشم!!! نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٢/۳

- چشمانم را به روی عسل چشمانت می بندم

خیالم در انتظار آمدنت خیس شود

بهتر از آنست که چشمانم را باز کنم و

خشکسالی نیامدنت را در پژمردن نرگس ها ببینم

این روز ها که می گذرد

بیشتر به نبودن هایت فکر می کنم

بس که نبوده ای

یاد و خیال بودنت هم در پس کوچه های ذهنم پنهان می شوند

این روز ها که می گذرد

دست هایم را برای خودم در جیب هایم نگه می دارم

خجالت کشیدم

بس که در هوا به انتظار دست هایت نگاهشان داشتم

دلگیر نشو!

تو هنوز هم پر رنگ ترین تصویر روز های منی

هنوز هم لبخندت اجازه ی زندگیست

اما می ترسم.....

این روزها انقدر دوری

که این تصویر پر رنگ کم کم محو می شود

آنقدر لبخندت بعید است

که هوا را با شک به ریه هایم می کشم

ساده گویم 

               این روز ها که می گذرد

                                          در خیالم جای خالیت نقش می بندد!

پ ن:مدتهاست که دفتر شعرم را سفید گذاشته ام

بی تو بودن نوشتن ندارد

درد دارد.........

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب