nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
حالمان بد نیست غم کم میخوریم.......کمه کم نه کم کم میخوریم نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/٢۸

قصه ی اینجا از روزی شروع شد

که تو نیامده رفتی

و تلخی قصه از ان شبی اغاز شد

که مجبور شدم

خاطراتت را

خاطراتم را

با همین دستها دفن کنم

ومترسکی را

بر سر مزرعه ی سوخته ی خاطراتمان

علم کنم

تا کسی به رفتنت شک نکند

مثلا اینجا کسی هست

وجایت هرگز خالی نشده است

دیگران را می شود گول زد

خودم را اما

هرگز...........

پ ن:دست خیاطی را که فکری به حال تنگی دلم کند می بوسم

پ ن٢:سه شنبه خیلی احساس تنهایی کردم نبودنتو بیشتر از همیشه حس کردم کاش اینا رو میدونستی...

پ ن٣:دلتنگم .....اندکی بغل می خواهم

ترجیحا عاشقانه........

  نظرات ()
همه چی ارومه!فقط جای این زخمها پیداست...... نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/٢٧

این روزا کلی تو دلم نا ارومی دارم دلهره دارم غصه دارم دلهره ها و نا ارومیایی که هیچ کس نمی بینه هیچ کس حسش نمیکنه همه از دور از بیرون نگام میکنن و میگن خوش به حالش چقدر شاده خوشحاله ولی هیچ کس نمی دونه ته دلم چی میگذره هیچ کس نمیدونه تو وجودم چه غوغایی به پاست هیچ کس نمیدونه مدتهاست که تو حسرت یه خواب راحت حتی یه بیداری راحت میسوزم.

 یه بیداری که توش دلشوره نباشه نگرانی نباشه غصه نباشه نبودنت نباشه یه خواب که اگه شبی نصف شبی خوابم برد تا صبح هزاربار بیدار نشم چشمم به ساعت و گوشیم نباشه فکرم به این نباشه که تو خوابیدی یا نه.

 که اگه بیداری از سر غصه و ناراحتی نباشه اگه خوابی سردت نشه گرمت نشه مریض نشی پتو روت بندازی جلو باد کولر نخوابی یادته؟ همیشه قبل خواب این سفارشارو بهت میکردم  و توام پشت گوش مینداختی بعد که مریض میشدی میگفتی چرا مواظبم نبودی؟

ولی حالا همش نگرانم صبح که بیدار میشم همش فکر میکنم نکنه خواب بمونی نکنه از کارات جا بمونی نکنه الان که وقت امتحاناست حالا که من نیستم تا صبح بیدارت کنم خواب بمونی یادت باشه شب امتحان تا دیر وقت بیدار نمونی صبح سر جلسه خوابت میگیره.

قراربود یه روزی مدل نقاشیت بشم یادته؟یادته که کلی قول و قرار داشتیم با هم؟

نه یادت نیست .............

  نظرات ()
علی.................. نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/٢٦

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد
ایمان به جز از حب علی پایه ندارد
گفتم بروم سایه لطفش بنشینم
گفتا که علی نور بود سایه ندارد

  نظرات ()
محض خاطر آن همه دیروز امروز دوستت دارم.......!!! نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/٢۱

ببخشیدم اگر ..
صبر من کم بود و خطای تو زیاد
..
اگر تحمل من اندک بود و اشتباهات تو بی شمار ..
ببخشیدم اگر
صدای گریه ی شبانه ام خوابت را آشفت ..
اگر دیدن اشک های من دلت را آزرد ..
ببخشیدم اگر
من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت ..
اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن !
ببخشیدم
به خاطر این همه دوستت داشتن ..
به خاطر تا آخرین نفس پای تو ایستادن ها!

  نظرات ()
منتظر نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/۱٦

انتظاری خوش یمن

به انتظار ایستاده ام

میدانم سرانجام دارد

یک روز

کسی

به من لبخند خواهد زد

وخواهد گفت:

من تمام جاده ها تمام فرودگاها تمام ایستگاهای قطار را

به انتظارت ایستاده بودم

چقدر دیر امدی بانوچقدر....؟

ومن لبخند زنان خواهم گفت:

بلیطم را گم کرده بودم

عاشقی ست دیگر حواس نمی گذارد

پ ن:تو زود رفتی یا من دیر رسیدم ؟

مبادا کوها زودتر از ما

به هم می رسند.........

  نظرات ()
بیا و تسلای دلم باش نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/۱٦

دلم گرفته
من امشب دلم اندازه تمام
ناگفته ها گرفته
همین امشب بدون تو احساس مرگ میکنم
و با تو جرآت
بودن را ندارم
دلم امشب به وسعت شوق با تو بودن گرفته است.
اما فردا
صبح دیگریست و به سوگندمان قسم میخورم که هرگز زانو نخواهم زد ، حتی اگر
قامتم از آسمان کوتاه تر شود

شاید باید این یادداشتوپنج شنبه ای که گذشت می نوشتم ولی دل و دماغ نداشتم نتونستم بنویسم که امروز دوباره دلم از همون جای قبلی شکست همون جایی که قبلا چند بار شکونده بودیشو من هی مثل چینی بند زده بودم اگه میتونستی دلمو ببینی میفهمیدی چقدر وصله پینه داره ولی تو جز خودت کسی رو نمیبینی تمام این سه روز منتظر تلفنت بودم حداقل یه تک زنگ همش با خودم میگفتم اگه امروز نزد فردا میزنه صبح نزد خوابه شب حتما زنگ میزنه شبم که میشد میگفتم حتما خسته بوده خوابش برده شاید سرش شلوغه اونقدرام براش بی اهمیت نیستم این همه راه رفتم تا اونجا خب یه زنگ میزنه ببینه چیکار داشتم.

اما تو انگار که نه انگار امروز دوستم زنگ زد ببینه خبری ازت شده یا نه وقتی گفت چه خبر دنیا رو سرم اوار شد نمی دونستم چطوری بهش بگم ادمی که دنیامه واسم هیچ ارزشی قائل نیست چطوری بگم ادمی که یه روزی می گفت همه ی زندگیش منم حالا حتی حاضر نیست یه تلفن کوچولو بزنه بگه خانم مردی یا زنده ای.

نمی تونم نمی خوام حرفای بقیه رو باور کنم نمی خوام باور کنم نیستی و ندارمت نمی خوام باور کنم دیگه دوستم نداری کاش بیای و به همه بگی همه ی حرفاشون و فکرو خیالاشون اشتباهه بگی که بودی از دور بودی تو خوب میدونی من فقط بودنتو میخام چیزی که ازم دریغش میکنی از پنج شنبه تا حالا روزی ١٠٠بار شمارتو گرفتم ولی نتونستم زنگ بزنم میترسم زنگ بزنمو تنهاییتو بهم بریزم نمیخام باور کنم کسی جامو گرفته یادته همیشه میگفتی هیچ کس جاتو نمیگیره

یه کاری کن یه حرکتی یه نشونه ای به من بده که باور کنم کسی جامو نگرفته یه جوری ارومم کن می دونم که میتونی..........

 

 

  نظرات ()
دلم رهایی میخواهد جایی میان دستهایت........ نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/۱٢

حس کسی را دارم

که دلش میخواسته

عزیز دلش

یک شبی

نیمه شبی

بلند شود و یواشکی برود

سراغ دفتر خاطراتش

سرک بکشد میان تمام صفحات

و برسد به خودش

که میان این همه خاطره

هی امده و رفته

و تمام نشده.....

همه را یواشکی بخواند

و یواشکی بغض کند

و یواشکی ببارد

بعد هم ارام

زیر بعضی جملات را خط بکشد

محض نشانه

که بفهمم

امده

دیده

خوانده

و همه چیز را فهمیده

بعد هم دفتر را ببنددو

بگذارد سر جایش

انگار که نه انگار!!!

  نظرات ()
لطفا انقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۳/٥

چقدر بودن و نبودن مرزش باریک است!دردها همه از بودن است و حرفها همه از نبودن!دلم می خواهد میان این مرز قدم بزنم و از دردهایم به تو برسم و به ضریح دلیلهایت ریسمان دلم را گره بزنم!

من فصلهای بارانی ام برای چشمهای خاطره سازت!ببخش بضاعت احساسم همین قدر است !

به احترام این چشمهای بیدار می نویسم تمام ترانه های نا نوشته ام راً!و تنها در پناه سایه ی نگاشتن توست که می توان امن باشم از دست روزگار !

به خدا باور کن نوشتن از خاطرات باد برده و بوسه ها بی بازگشت اسان نیست!

ساده نیست هوای در یا کنی و سراب چشمهایت را نوازش کند !

ساده نیست رفتن های با شتاب و ناغافل را بدرقه کنی!

اسان نیست دلت را زیر پایت بگذاری و فاصله های ممتد را ندید بگیری!

اما به دشواری تمام این غزلها سوگند هنوز دلم می خواهد دلخوش ارتفاع علاقه باشم !

هنوز دلم می خواهد به طوفان های بی ارامش دلخوش باشم.........

بهشت نگاه تو که از جهنم خواهش های من خیلی دور است نه؟!

پس بگو چرا در من هر روز اغاز می شوی؟

چرا در تمام فصلهایم جوانه می زنی؟؟!!

 

پ ن:امشب باز هم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنیم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی.....

مگه نه؟!!!

پ ن ٢:امشب باز هم دلم برایت تنگ شده

این روزها هیچ چیز سر جایش نیست ........

جز تو!

که عجب جا گرفته ای کنج دلم

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب