nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
کاش تو نیز مانند این خاطره ها امدنی بودی........ نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٤/٧

از دیشب تا حالا  یه حس دلتنگی بدجوری نشسته روی دلم هی بهم فشار میاره یه جوری که انگار میخاد خفم کنه همش داشتم فکر میکردم چرا اینطوری شدم چرا به جای اینکه نبودنت روز به روز واسم اسون تر شه سخت تر میشه بعد یهو اتفاقی رفتم سراغ تقویم یادم اومد داریم به سالگرد اولین روزای اشناییمون نزدیک میشیم روزایی که میگفتی دلم میخاد اسمتو عوض کنم بذارم نازنین بس که نازنینی اون روزا همش نازنین صدام میکردی یادته؟

من تهران نبودم از روزی که باهم اشنا شدیم یک ماه طول کشید تا تونستیم یه روز درست و حسابی نه از پشت پنجره ی اتاق من نه قد یکی دو دقیقه واسه چند ساعت همو ببینیم روزایی که بی تابی تو واسه دیدنم کلافم کرده بود خودم دلتنگ بودم توام بهونه میگرفتی میشد غوز بالا غوز بعضی وقتا گریم میگرفت از دست کارات ...........

 اون روزو یادته که تو زودتر از من رسیدی قرارمون تو مترو بود گمت کرده بودم لا به لای شلوغی مترو امام خمینی پیدات نمیکردم  دوستم همش میگفت پس کجاست این؟ یه بارم نشونت داد گفت اون نیست؟

نگات کردم گفتم نه اون نیست نمیدونم شاید باشه............ اما  تو بودی

تو بودی که از دور نگام میکردی که دارم دنبالت میگردم و نمی دونستی که اون روز چقدر ترسیدم  ترسیدم گمت کنم ترسیدم از دست داده باشمت می خاستم گریه کنم تا اینکه دیدمت پیدات کردم و دویدم طرفت مثل بچه ها که مامان باباهاشونو گم میکنن..........

یادته اون روز ابگوشت خوردیم انگار میدونستی من چقدر ابگوشت دوست دارم  بعد از اون چند بار دیگم رفتیم اونجا ولی هیچ ابگوشتی به خوشمزگی اون روز اول نبود ...........

هوا گرم بودو افتاب مستقیم تو چشمم بود گفتی چرا عینک افتابی نمی زنی؟گفتم دوست ندارم گفتی:بیا عینک منو بزن.......

عینکتو که زدم نصف صورتم رفت زیرش خندیدی و گفتی:تو چقدر کوچولویی عینکم واست بزرگه ............

میبینی تمام اون روزو یادمه با جزییاتش با پیراهن سفید تو کیف قهوه ایت با اون انگشتری که دستت بود با همه ی حرفات نه فقط اون روز که تمام روزا ی با هم بودنمونو خوب یادمه توچی یادته؟اصلا حواست هست چند روز دیگه 10تیر چه روزیه؟

پ ن :

همه ی تفاوت ما این است:

تو به خاطر نمی آوری،

من از خاطر نمیبرم

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب