nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تولدت مبارک نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/٢٩

در ستاره بارانِ میلادت
میان احساس من
تا حضور  تو
حُبابی است از جنس هیچ
از دستان من
تا لمس نگاه تو
آسمانی است به بلندای عشق
جشن میلادت را به پرواز می روم
دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها
آسمانی که نه برای من
نه برای تو
که تنها برای "ما" آبیست

پ ن 1:پارسال تولد مریمو یادته؟بهم زنگ زدی و گفتی امروز تولد مریمه یا فردا؟گفتم امروزه

گفتی پس برم بهش تبریک بگم تا دیر نشده 

هرسال باهم تصمیم میگرفتیم براش چی بخریم ولی امسال............

پ ن 2:مری جونی تولد مبارک

خیلی دوست دارم ماچ

 

  نظرات ()
من و دلم هر دو خسته ایم................. نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/٢۱

بهترینم

امروز کفش های دلم را وصله کردم

طفلی زیاد در کوچه ی خاطرات قدم می زند

امروز می گفت دیگر نا امید و خسته شده است

می گفت دیگر در و دیوار دلت جا ندارد که بنویسد امدیم نبودید..........!!!!

 

 

  نظرات ()
تو می ایی................ نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/٢۱

تو می ایی یقین دارم که می ایی...........

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

تو می ایی یقین دارم که می ایی............

پشیمان هم............

دو دستت التماس امیز می اید به سوی من

ولی پر می شود از هیچ

دستی دست گرمت را نمی گیرد..............

صدایت در گلو بشکسته و الوده با گریه.............

به فریادی مرا با نام میخوانی و میگویی که

همه فریادو خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها بر روی صورتم بشکن............

سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد!

مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم.........!

ول چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند....!!

لبانی گرم با شوری جنون امیز نامت را نمی خواند.........!

دگر ان سینه پر مهر ان سد سکندر نیست

که سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی......!

دو دست کوچکش با پنجه های نرم و لغزنده

میان زلفهای تو بازی نمیگیرد پریشانش نمی سازد..........!

هزاران پاره ی هستی را به پای تو نمی بازد

زن کوچک چه خاموشست...........!

تو می ایی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد

هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید

مبادا که نگاهت بر دیگری افتد.........!

محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی

برنجانی

ولی افسوس ان پیکر که چون نیلو فری افتاده بر خاک است

دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی ارد

به دیوار بلند پیکر گرمت نمیپیچد

جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در اغوش سرد گور می پوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های زیبا لباس اخرینش نرم می لغزد

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو دگر ان دستها هرگز بر ان گیسو نمی لغزد

پریشانش نمی سازد

دلی انجا نمی بازد تو با عشق و محبت باز می ایی

ان گرما به جانم در نمی گیرد نمی بخشد

اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی

دگر مستی نمی بخشد

یقین دارم که می ایی

بیا تا اخرین دم هم قدم هایت بالای سرم باشد

نگاهت غرق در اشک پشیمانی بر روی پیکرم باشد............

دلت را جا گذاری شاید انجا تا که سنگ بسترم باشد

محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی برنجانی................!!!

 

پ ن:ولی من میدونم مطمئنم که تو حتی اون روزن نمیای.................

  نظرات ()
هیچ میدانی چه دردی میکشم وفتی باسکوتت ذره ذره عشقم را سر میبری؟؟؟ نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/۱٠

دیروز عید فطر بود تولد مامانمم بود یادته سه سال پیش سال اولی که با هم اشنا شدیم تولد مامانم میخاستم براش کیف پول بخرم باهم رفتیم خیابون فردوسی تا از چرم فروشیای اونجا خرید کنیم اما من از کیفاش خوشم نیومد توام گفتی میخای بریم بازار؟

گفتم:نه

گفتی:چرا؟

گفتم:اخه سختته هوا گرمه اذیت میشی

نگام کردی و خندیدی و گفتی:بشین کثافت مرض بشین بریم

باهم رفتیم بازار و نذاشتی من انتخاب کنم گفتی کیف مامان خودمه خودم باید بخرمش

مامانم هنوز اون کیفو داره خیلیم دوسش داره ناخواسته هر بار که میگیره دستش واسه من کلی خاطره تداعی میکنه و یه جورایی کلی غصه میاد رو دلم...............

امسال تولد مامانم تو نبودی و بازم من تنها بودم بی تو بودن یعنی تنهایی............

دلم میخاد یه روزی فقط من باشم و تو باشی و خاطراتمون ...........

میخام ببینم زیر بار اون همه خاطره دوام میاری میدونم که نمیتونی اونوقت اون روز میفهمی وقتی میگیرم دارم له میشم یعنی چی...................

دلم میخاد یه روزی من باشم و تو باشی و بارون و همه ی کوچه ها و خیابونایی که ازش خاطره داریم تمام مغازه ها فروشنده ها ادما همه باشن ..........

اگه اون روز بیاد بهت قول میدم تمام در و دیوارای این شهر شهادت بدن که من تو تمام این مدت به یادت بودم که هیچ وقت فراموشت نکردم که ادم خیانت به تو نیستم پس چرا محکومم کردی به خیانت و بی وفایی ؟؟؟

پ ن :یک عالمه اتفاق محال دوره ام کرده اند

نه می افتند

نه میروند

فقط میرقصند.............

 

  نظرات ()
حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن................. نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/۸

........و اگر یک روز بی خبر بازگشت به او چه بگویم؟

_بگو که من تا دو مرگ همچنان در انتظار او بودم

واگر مرا نشناسد وباز از من چیزها ی تازه بپرسد؟

_با او حرف بزن مثل خواهر درد دل کن شاید از درد خود رنج می برد و سراغ هم درد می گیرد

و اگر بپرسد تو کجا هستی به او چه جواب دهم؟

_گردنبند مرا به او بده اما هیچ پاسخ مگوی

و اگر سوال کند چرا تالار خالی و خاموش است؟

_چراغ خاموش ودر گشوده را به او نشان بده

و اگر بپرسد اخرین ساعت تو چگونه سپری شد؟

_بگو من لبخند بر لب داشتم می ترسم اگر چنین نگویی اشک در دیده بیاورد..................

(موریس مترلینگ)

پ ن:پای امدنت که نباشد حتی اگر تمام جاده های عالم هم به خانه ی من ختم شود.............بازهم نمیرسی

میدونم که نه پای اومدن داری نه دل..............

  نظرات ()
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا..............حقا که غمت از تو وفادار تر است نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/٦/٧

همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
"
فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

پ ن:دیگر نمیگویم( گشتم نبود نگرد نیست)

بگذار صادقانه بگویم

بود اما مال من نبود

شما بگردید شاید مال شما باشد............

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب