nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
دلم که تنگ می شود برای تو .....اشکها که هیچ باد و باران هم تسکینم نمی دهند. نویسنده: nobody - ۱۳٩٠/۸/٢٤

دوستان عزیز این مطلب مربوط به 24ابان بود که گویا منتشر نشده بود و من خبر نداشتم باعرض معذرت فراوان از تاخیر پیش امده

 

تمام این مدت امیدم به امروز بود به روز تولدم به اینکه تو این سه سال عادت کرده بودم تو رو کنارم داشته باشم تو بهم تبریک بگی تو بگی خانمی تولدت مبارک

از دیشب همه ی دوستام همه ی ادمایی که میشناختمشون حتی اونی اصلا نمیخام باهاش تماس بگیرم تولدمو تبریک گفت ولی تو...................

خودمو با این دلداری دادم که تو فراموشکاری تاریخا رو یادت نمی مونه بعضی وقتا روزا رو قاطی میکنی ...............

اولین سالی که باهم بودیم یادته؟تولدمو یادت رفت دوستت یادت انداخت

اون روز خیلی ناراحت شدم دلم شکسته بود جمعه بودو قرار بود مثل همه ی جمعه ها باهم بریم بیرون ولی شبش زنگ زدی قرارو کنسل کردی گفتی نمیام کار دارم

خیلی ناراحت شدم کلی گریه کردم عین بچه ها

شبش زنگ زدی و گفتی ببخشید یادم رفته بود من اشتباه کردم تو به دل نگیر منم گفتم اصلا مهم نیست بهش فکر نکن واسم یه عروسک خریدی یه ژسر بود اسمشو گذاشتیم امیر علی ..................

سال دوم گوشیتو گذاشتی رو هشدار تا روز24ابان زنگ بزنه و یادت بندازه تولدمه یادت بود با هم رفتیم بیرون من و تو ویکی از دوستات با هم رفتیم کافی شاپ جایی که اصلا دوست نداشتی ومنم از وقتی با تو اشنا شده بودم  دیگه نرفته بودم گفتی ببرمت همون جایی که قبل از اشناییه با تو همیشه می رفتم

اون روز برات 12تا گیره ی لباس خریده بودم تا لباساتو بزنی بهش اخه گفته بودی نداری واسم یه خرگوش سفید خریدی یه تی شرت سفید خوشگل یه شاخه گل رز ویه ادکلن

شبش بهم زنگ زدی و گفتی نمیخام باهات بمونم شال گردنتو اون روز سر انداخته بودم وقتی باهات حرف زدم وقتی گفتی خداحافظ داشتم دیوونه میشدم کلی گریه کرده بودم مامانم اومده بود تو اتاقم از کمد چیزی برداره که چشمش خورد به البوم اولین صفحش عکس مادربزرگم بود گفت بیا ببین منم تا چشمش خورد به عکس زدم زیر گریه مامانم فکر کرد واسه مادر بزرگم گریه میکنم اخه اونروز دقیقا14روز از فوتش میگذشت من هنوز عزادار بودم و تو به جای اروم کردنم به دردم اضافه کردی..........

بعد ها فهمیدم اون روزا فکر میکردی نمیتونی خوشبختم کنی و به خاطر همین خواستی بری کنار تا من راحت تر واسه زندگیم تصمیم بگیرم اما طاقت نیاوردیو 12دی برگشتی.............

سومین تولدم که پارسال بود همه چی یادت بود فقط روزا رو قاطی کردی 24بود تو فکر کردی بیست و سومه و بیست و چهارم فرداست.....

واسم عروسک سنجاب عصر یخ بندانو خریده بودی و یه جعبه ی چوبی که وقتی بازش میکردی یه ساعت توش بودو..............

و امسال از دیشب چشمم به موبایلمه که فقط یه اس ام اس تبریک بفرستی همین

اما بعدش با خودم فکر کردم تو وقتی من بودم خیلی وقتا حواست به من نبودو فراموشم میکردی الان که کسی جامو گرفته دیگه چه انتظاری دارم............

پ ن:خیال بیهوده ایست

چشمهای تو هم قافیه ی پاییزند!

دل من اما.........

چشم به راه روییدن!

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب