nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
این زخم ها نمک کم داشت که پاشیدی...... نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

دلم تنگ می‌شود، گاهی
برای حرف‌های معمولی
برای حرف‌های ساده
برای «چه هوای خوبی!» «دیشب شام چه خوردی؟»
برای «راستی مانادانا عروسی کرد» «شادی پسر زایید.»
و چه‌قدر خسته‌ام از «چرا؟»
از «چه‌گونه!»
خسته‌ام از سوال‌های سخت، پاسخ‌های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ‌های تند
نشانه‌های بامعنا، بی‌معنا
دلم تنگ می‌شود، گاهی
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه داغ»
سه «روز» تعطیلی در زمستان
چهار«خنده‌ی» بلند
و
پنج «انگشت» دوست‌داشتنی….

  نظرات ()
  نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/۳٠

؟مى خواهى بروى؟ بهانه مى خواهى
بگذار من بهانه را دستت دهم برو و هر کس پرسید بگو
لجوج بود
همیشه سرسختانه عاشق بود، بگو فریاد مى کرد
همه جا فریاد مى کرد فقط مرا مى خواهد، بگو دروغ مى گفت
مى گفت هرگز ناراحتم نکردى
بگو درگیر بود همیشه درگیر افسون نگاهم بود
بگو او نخواست، نخواست کسى جز من در دلش خانه کند
اینهمه بهانه برایت آوردم حالا اگر مى خواهى برو به سلامت.

  نظرات ()
ان قدر دلم از رفتنت بد شکست که نمی دانم وقتی بیایی کدام تکه اش خوشحال خواهد شد.. نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
گر زخمهای من درد تـــو را دوا می کند ،
!باکی نیست
!ضربه ها را محکمتر بزن رفیق
......قولمان همیشه یادم هست.. ما تا آخر با هم رفیقیم
  نظرات ()
ذختران حوا .........پسران ادم نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

حوا سیب چید یا گندم؟؟؟

خودش هم نمیداند

انقدر مست چشمان ادم شده بود

.....که یادش رفت همه ی ممنوعه ها را

پسران ادم انگار یادشان رفته

حوا به خاطرچشمان ادم بود که مست شد

و رانده شد

این روزها

تمام حرفهایشان

.....لعن و نفرین به حواست

که (اگر تو نبودی ان سیب را نمی چیدی ان گندم را نمی خوردی ما الان در بهشت بودیم بی دغدغه و شاد)

دلم میخاست میشد

بزنم پس سرشان و بگویم:

.....شماهم مثل ادم نمک نشناسید

.....ژنتیک است دیگر

حوا اگر ان سیب را نمی چید

یا ان گندم را نمی خورد

ادم عشق را در کدام مزرع به بازی می گرفت

تا ارثیه ی شما باشد بازی با عشق دختران حوا

خدا شرمش گرفت شما را در بهشت نگه دارد

گفت حوا فقط به من خیانت کرد

.....ولی پسران ادم به تمام حوا های دنیا

 

  نظرات ()
دیشب قصه ات را برای کسی می گفتم باز دوباره عاشقت شدم نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/۱۸

از اول هم معلوم بود 

مردمان ای حوالی 

دلشان به باهم بودن ما نبود

سایه ی خاطراتمان را با تیر میزدند

اینجا انگار کسی

حرمت بوسه و باران و نگاه تب دار را نمی فهمید

؟؟؟ان شب تلخ را یادت هست

......که جا مانده در چشمهایم

میان بداخلاقی های تو

و ان چوب حراج که به انصافت زده بودی

کسی از انتهای جاده از راه رسید

و برچسب تهمتش را 

چنان داغ بر پیشانیم کوبید

که مدتها مسحور اتش برپا شده در دلم بودم

دلم نبودنت را میخواست 

......وهرگز ندیدنت را

تله بود؟تهمت بود؟اشتباه بود؟

....نمی دانم

هرچه بود

تورا از من گرفت

مرا از تو

ان قدر که حتی لحظه ای

به هم فرصت ندادیم که حرفهایمان را با هم مرور کنیم

شاید واقعیت نداشته باشد

شایعات دست ساز مردمان این حوالی

  نظرات ()
زن که باشی............. نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥
 
زن که باشی ،
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
به قول شازده کوچولو
.........دلت اهلیهِ یک نفر می شود 
و دلت ،
برای نوازش هایش تنگ می شود ؛
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها ،
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .
سراسیمه می شوی ،
بی دست و پا می شوی ،
دلتنگ می شوی ،
دلواپس می شوی ،
دلبسته می شوی ؛
و می فهمی ،
........نمی شود "زن" بود و عاشق نبود 
  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب