nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
یک بار هم ای عشقِ من ازعقل میندیش/ بگذارکه دل حل بکند مسئله ها را نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٢/۱٦

....از یه جایی به بعد 

هر روز دلت برای یه آغوش امن تنگ میشه

اما دیگه به هیچ آغوشی فکر نمی کنی

.....از یه جایی به بعد 

حرفی واسه گفتن نداری

ساکت بودن رو به خیلی از حرفا ترجیح میدی

و می ری تو لاک خودت

.....از یه جایی به بعد

از اینکه دوسِت داشته باشن می ترسی

جای دوست داشته شدن ها

توی تن و فکر و قلبت می سوزه

....از یه جایی به بعد

فقط یه حس داری حس بی تفاوتی

نه از دوست داشتن ها خوشحال میشی

و نه از دوست نداشتن ها ناراحت

...از یه جایی به بعد

توی هیجان انگیز ترین لحظه ها هم

...فقط نگاه می کنی

 .....از یه جایی به بعد

دیگه دوس نداری هیچکس رو

به خلوت خودت راه بدی

حتی اگه تنهایی کلافه ات کرده باشه

.......از یه جایی به بعد 

وقتی کسی بهت می گه دوست دارم

لبخند میزنی و ازش فاصله میگیری

......از یه جایی به بعد 

مرض چک کردن موبایلت خوب میشه

حتی یه وقتایی یادت می ره گوشی داری

 دیگه دلشوره نداری که گوشیتو جا بذاری

 یا اس ام اسی بی جواب بمونه

 

 

  نظرات ()
دلم از خودم گرفته نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٢/۱٢
کاش می شد
آدم
گاهی
به اندازه‌ی نیاز، بمیرد...

بعد بلند شود
آهسته آهسته
... خاک‌هایش را بتکاند
گردهایش بماند
اگر دلش خواست،
برگردد به زندگی...

دلش نخواست،
بخوابد تا ابد.
...
کاش می‌شد گاهی آدم
به اندازه‌ی نیاز
بمیرد...!!!!

پ ن:

تـو زندگـی..
یکــ جایی هستــــ ، بعـد از کلی دویدن
یهـو وایمیستی
سرتو میندازی پایین
و آروم میگی:
« دیگه زورم نمی رســـه ...!! »


 

 

 

 

 

  نظرات ()
به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم ولی به ازچشم افتادن دریک لحظه عجیب معتقدم....... نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٢/۱۱

لا لا لا لا نخواب سودی نداره

همون بهتر که بشماری ستاره
 

همون بهتر که چشمات وا بمونه
 

که ماه غصه اش نشه تنها بیداره
 

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
 

نمیدونم به کارون یا خزر رفت
 

فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت
 

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
 

دست هر کی میبینی یه تفنگه
 

یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
 

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
 

بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
 

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
 

توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره
 

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
 

به جون گلدونا کم غصه ای نیست
 

هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم
 

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
 

دل دیوونه داشتن که خطا نیست
 

میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست
 

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
 

چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم
 

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
 

من اسفند رو میارم تو دعا کن
 

بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن
 

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
 

میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه
 

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
 

تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی
 

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
 

هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده
 

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
 

من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله
 

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
 

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
 

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
 

تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه
 

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی
 

اونی که ما ها رو بیدار نگه داشت الهی خواب باشه حالا الهی
 

لا لا لا لا نخواب تا اون بخوابه بشین انقدر تا که خورشید بتابه
 

زمونی که یقین کردم بیدار شد بخواب با یاد عکسی که تو یه قابه
 

لا لا لا لا بخواب بیدار حالا دیگه باید بخوابی پس لالالا بخواب
 

دیگه تو میتونی بخوابی
 

ببین خورشید اومد بالای بالا
 

لا لا لا لا این هم بود سرنوشتم
 

این از امروزم و این از گذشتم
 

نمیخوابم تا تو برگردی یک روز
 

منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم
 

نمیخوابم تا تو برگردی یک روز
 

منم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

  نظرات ()
سکوت که هیچ فریادهم تیمار نمیکند دردهای نگفته را...... نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۱٢/۳

میدانم؛
تو هیچ وقت از آن من نخواهی بود
و این تلخی جاری در نبودنت
                                 ـ نداشتنت ـ
با شیرینی صدای ریخته بر خاطراتت
                                        ـ خاطراتی همه مکتوب ـ
محو که هیچ؛ کم هم نمی شود!
میدانم؛
هیچ وقت نخواهی بود
و این زخم های دل، تاول های نشسته بر روح
این شب گریه ها، این جریان ِ جاری در خون خانۀ دیدگانم
تا همیشه
به همۀ بودنم 
به همۀ زندگی ام
و حتی به همۀ خاطرات حضورت
نیشخند می زند!
و این نبودنت
              ـ نداشتنت ـ
حکایت تلخ ِ همیشۀ زندگی ام است.
و تلخ تر اینکه ندانم
در کتاب زندگی تو،  
               ـ که یکتای لحظه هایم بودی ـ
                          ـ هستی ـ
حاشیۀ کمرنگ کدام صفحه اش بوده ام!

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب