nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تو قلبت یه جایی هست که روزی خونه ی من بود نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/٢٥

خیلی سخته که بفهمی ادمی بهت خیانت کرده که تو تمام سالهای بودنش حتی وقتی که فکر کنی که رهات کرد و رفت به خودت اجازه ندادی حتی یه لحظه فکر کنی که خیانت کرده بهت

که هر وقت این فکرای مسموم میومد تو ذهنت خودتو متهم به شکاک بودن بکنی هزار تا دلیل بیاری و خودتو قانع کنی

که هر وقت هر کی خواست یه چیزی در موردش بگه و اسم خائنو روش بزاره جلوش

..........وایسی و کلی دلیل بیاری که نه اینطور نیست

حالا چطور میتونم ازت دفاع کنم وقتی خودمم بهت شک دارم تو این دو روز همش به خودم میگم نه تو اشتباه میکنی تو بد متوجه شدی چیزی که تو دیدی درست 

 .....شاید تو بد تفسیرش کرده باشی

من با اینا خودمو اروم میکنمو و فری میگه به این فکر کن که طرف خیلی زشت بود

..........نمیدونم با این فکر چطور میشه اروم شد ولی خب فریه دیگه

همش به همین چند شب پیش فکر میکنم زیاد دور نیست همین یک شنبه که گذشت بهت اس دادم و نوشتم تو قلبت یه جایی هست که روزی خونه ی من بود

وتو بلافاصله گفتی:هست هنوز

من اینو باور کرده بودم اون شب تا صبح از فکر این اس خوابم نبرد و فرداش تمام رویای شیرین دیشبم نقش بر اب شد و دیشب از فکر تو وکاری که بادلم کردی و اون دختر خوابم نبرد مرتب اسمشو تو ذهنم تکرار میکنم صورتش همش جلوی چشممه هی میرم جلوی اینه و خودمو با اون مقایسه میکنم میخام ببینم من از اون چی کمتر داشتم ولی همش بی نتیجست

پ ن:امروز یکی بهم گفت ایشالا خدا هرچی که میخای بهت بده

پ ن2:بازی با کره رو هم که بردیم باز دم تیم ملی گرم نزاشت ارزو به دل از دنیا بریم

  نظرات ()
دارم دنبال دلم میگردم اخرین بار پیش تو بود چیکارش کردی؟؟؟ نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/٢٠

یه دوستی دارم که کلی عکس از عشقش داره یعنی هر دفعه که باهمن هی عکس میندازن حتی کلی عکس دونفره دارن 

بعد داشتم فکر میکردم که تو یه زمانی یه عکس3*4خودتو دادی به من منم با کلی ذوق گذاشتمش توی کیف پولم خیلی وقتا عکستو میزاشتم جلومو و باهات حرف میزدم حرفایی که شاید گفتنش به خودت برام سخت بودو به عکست میگفتم

...........بعد یه مدت یه مدت اصلا نمیدونم چطوری کیفمو گم کردم انگار دود شد رفت تو اسمون خیلی غصه خوردم حتی کلی گریه کردم ولی نه به خاطر پولی که توی کیفم بودفقط به خاطر گم کردنت عکستحس میکردم خودتو گم کردم بعد هی به خودم دلداری دادم که گریه نکن تو خودشو داری اون همیشه کنارت میمونه

..........چند شب پیش داشتم فکر میکردم که تمام داراییه من از تو به جز هدیه هایی که برام خریدی فقط 3تا عکسه که یکیش مال بچگیاته و یه تی شرتت

..............بعضی وقتا فکر میکنم کاش یه عکس دو نفره مینداختیم یه عکس که توش کنار هم باشیم شاید اینطوری بیشتر یادمون میموند که یه روزی چقدر به هم نزدیک بودیم چقدر همو دوست داشتیم شاید اینطوری یادمون میموند که یه روزی برای هم بودیمو میخاستیم که برای هم بمونیم

..........شاید اگه یه عکس دو نفره داشتیم بیشتر حواسمون به قول و قرارامون بود به خودمون به رابطمون

............یه عکس که هروقت ببینیش یادت بیفته اونی کنارته یه جای این شهر نشسته و به تو فکر میکنه نگرانته وهمیشه برای شاد بودن و خوشبخت بودنت دعا میکنه حتی اگه برای تو فقط یه عکس بمونه

بعدانوشت:

دیدن عکست را هم برای خودم جیره بندی کرده ام

دل است دیگر

ممکن است  خودت را از من بخواهد!!!

 

 

 

  نظرات ()
من از لیلی شدن ترسی ندارم.........ولی مجنون شدن کار شما نیست!!! نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/۱٧

امشب هوس کردم برای تو  بنویسم.تویی که میدونم مدتهاست نوشته های منو نمی خونی وتظاهر میکنی به خوندنشون و مثلا داری ادای آدمهایی را در میآری که کلی ظرفیت دارن و خیلی زود همه چیز وبرای آرامش عزیزشون فراموش می کننولی هنوز نمیدونی که من دیگه اون دختر بچه ی چند سال پیش نیستم که زود همه چیزو باور کنم. الحمد لله هیچ وقتم بلد نیستی از این فیلما بازی کنی. یه جای قضیه دستت رو می شه و معلوم میشه هنوز لااقل میان ته مانده های دلت جایی برای من هست.گاهی وقتها بر می گردی و تصمیم می گیری یواشکی پشت سرتو نگاه کنی، شاید هنوز نگاهم پشت سرت باشد.بعد هم زود روتو را برمی گردونی و خودتوبه ندیدن میزنی.خودتو به زحمت نینداز!نگاه من مدتهاست در مسیر رفتنت خشکیده .اصلا خیلی وقته که  غیر از روز رفتنت هیچ چیز دیگه ای رو نمی بینم...
آخرین باری که بعد از مدتها دیدمت هنوز جلوی چشممه شوق توی صدات دلهره ی توی دستات و......

سعی کردم عادی باشم خیلی عادی ولی سخت بود حتی اگر همه چیز عادی میبود  رد غمی سفید که از بین شقیقه هام گذشته  این عادی بودنو خراب میکرد.

اخرین باری که تلفن زدیو یادته؟من خوب یادمه خیلی ازش نگذشته همین ما ه پیش بود همین شهریور قشنگی که گذشت تلفن کردی و اس دادی با من حرف میزدیو میخاستی که همه چیزکاملا عادی باشه چقدر بد فیلم بازی میکنی! هیچ وقت بازیگر خوبی نبودی درست برعکس من.......

تو حرف میزدی از تمام چیزهایی که توی سالهای باهم بودنمون تواین شرایط هیچ وقت رشته ی بحثمون نبوده

.تو حرف می زدی و من دونه دونه موهای سفید شقیقه ام را می شمردم.چقدر پیر شده بودمو با خودم فکر می کردم هنوز خیلی جوان هستم برای اینهمه پیر شدن!!!

 پیر شدم سر این همه سکوت و آمدن و رفتنهای تو ..!!

یک وقتهایی می نشینم تمام خاطرات دو نفره مونو را زیر و رو می کنم و بعد با خودم فکر می کنم باید توی داستان ما جای لیلی و مجنونو عوض کنند. البته خداییش خیلی ضایع می شود !!! پس من مجبورم برای حفظ آبروی لیلی هم که شده، همان لیلی ضایع داستانمون بمونم و به مجنون بیخیال و مغرور قصه مون چشم بدوزم. اینطوری لااقل بقیه لیلی ها زیر سوال نمیرن. تو که به روی خودت نمیآری اما من فکر می کنم اهالی این حوالی هم بدبختی لیلی قصه ما را فهمیدن.کار سختی هم نبوده البته!.همین نوشته ها خودش یک جور رسواییه. یک جور نشون دادن بدبختی لیلی قصه ما ...
ببین!لطفا اینطوری نگاهم نکن.میدونم گفتی حق ندارم  سکوتت را بگذارم به حساب سنگدلی،بیخیالی بی علاقگی و دوست نداشتن یا حتی بی ادبی!!من غلط بکنم از این فکرا بکنم.چشمم کور حالا که عاشق شدم و تازه محض حفظ حرمت لیلی ها، مجنون بودنمو هم پنهان کردم ،باید با تمام بد و خوبت بسازم.البته زیادی خوشحال نشو!چون آنقدرا هم که فکر میکنی خوبی نداشتی.اصلا وقتی بودنهات زیاد می شد،وقتی زیادی مهربون می شدی من همیشه شک می کردم.خب عادت نداشتم!!سهم همیشگی من از تو همان سکوت و دوری و درد و تنهایی بود.پس حق داشتم شک کنم.
در هر حال این نامه را که فکر می کنم دارد زیادی بلند می شود و الان است که مخاطب حالش از هردوی ما به هم بخورد ،مثل تمام این نوشته ها برای دل خودم نوشتم نه برای دل تو...اما خب حالا که آخرشه و  خودمو و تو و صد البته خواننده بنده خدا رو آواره این کلمات بی سر و ته کردم بذار بگم:
من تو را میان سکوت و تنهایی و بغض پیدا کردم.
تو را برای سکوت و تنهایی و بغض
رها نخواهم کرد!حتی اگر جای لیلی و مجنون داستانمان عوض شده باشد....

بعدا نوشت:
دلم میخاد یکی دست روی شونه ام بزاره و بگه چیزی ناراحتت کرده رفیق؟؟

منم بگم :اره همه چی

  نظرات ()
دل من نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/۱٥

درمان اسیر عشق صبر است                             بیهوده مجوی راه دیگر

خو کن به غم صبوری ای دل                               برتاب ز اشتباه دیگر

دنیا به کسی وفا ندارد                                      خوبان همه مبتلای دردند

انان که به عشق پای بندند                                 تنها و نزار و روی زردند

گفتم که تو بی کرانی ای دل                               صحرایی و دریا وش بشکوه

توفان فراق چون بتازد                                         مغروری و استوار چون کوه

اسطوره ی استقامت و صبر                                 یک عمر تو را چنین نمودم

امیزه ی عشق و زخم و ایثار                                من از دل خود چه دور بودم

باور کنم این تویی دل من؟                                   ویران شده از غم جدایی

کو ان همه استقامتت کو                                    ای کوه غرور من کجایی؟؟؟

باور کنم این تویی دل من؟؟                                 تسلیم زمانه ی دغلباز

بسته به هوس دو بال خود را                               شسته ز خیال شوق پرواز

پرورده ی دستها ی دردی                                    با این همه باز نا شکیبی

شایسته ی هر ملامتی تو                                   بازیچه ی دست هر فریبی

در عشق تو کهنه کاری ای دل                              خامی ست که بی قرار باشی

عالم جاهل فقیر و دارا                                          اینجاهمه در خیال نانند

غمها همه بوی زر گرفته                                       دلها رمه های بی شبانند

چون خلق به کار زندگی باش                                امروز غنیمت است بشتاب

................

در گوش دلم هر انچه خواندم                          غافل نشود از خیالت ای دوست

بر باد دهد مرا چه اسان                                 اندیشه ی بی زوالت ای دوست

گردون به مراد ما نگردد                                   ماییم و غم تو صبوری

تکلیف اگر نکرده بودی                                    یک لحظه نبود تاب دوری

بی پرده بگویم ای می من                              هرچند که گفته ام صبورم

می دانی من دروغ گفتم                                بگذشتم دیگر از غرورم

..........................   

                 

  نظرات ()
اگه یه در بسته به روت باز بشه دوست داری پشتش کی یا چی باشه؟؟؟؟؟ نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/۱٠

  نظرات ()
..........دل شکستگی هایم زیاد شده چاره ای بیاندیش نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/٧

.......برای دلم گاهی مادری مهربان می شوم

دست نوازش بر سرش می کشم

........می گویم غصه نخور می گذرد

برای دلم گاهی پدر میشوم

خشمگین می گویم بس کن دیگر بزرگ شدی

گاهی هم دوستی می شوم مهربان

........دستش را می گیرم میبرمش به باغ رویا

دلم از دست من خسته است.

پ ن :یعنی میشود روزی برسد

که بیایی

مرا در آغوش بگیری

بخواهم گله کنم

بگویی هیس

همه کابوس ها تمام شد



  نظرات ()
ارزو نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٧/٢

می شود یعنی
فقط یکبار ِ دیگر
طلسم این سالهای سرگردانی
بشکند
تو باشی و من؛
تا باز دوباره
بی هیچ هراسی
به دور از چشم ِهمه
بتی بسازم
و "تو "های شعرم را در آن بریزم
با نوشته هایم غرق بوسه ات کنم
و مطمئن باشم
که هستی
که می بینی
که می شنوی
که لبخندهایت مال ِ من است
و چشمهایم
.........با اطمینان بگویند که دوستت دارند

پ ن:..........جلو تر نیا

خاکستر می شوی

...........اینجا دلی را سوزانده اند

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب