nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم........ نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٢٩

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من این است که ندانی و دوستت بدارم

وقتی می فهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میزد

!..............چیزی شبیه غرور

بابالنگ دراز عزیزم

.........لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم

.........بعد از تو هیچ کس الفبای روحم را خط خطی نخواهد خواند

.......نمیگذارم،نمیخواهم

بابا لنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم

.........حتی سایه ات را که هیچ گاه به ان نمیرسم

پ ن:این روزها شبیه جودی ابوت شده ام

برای بابا لنگ درازی مینویسم

.........که دیگر خودم هم نمیشناسمش

بعدا نوشت:

حس و حالم خوش نیست

همه چی داغونه

یکی باید باشه

تورو برگردونه

 

  نظرات ()
خاطره های امروز نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٢٤

امروز با اینکه روز تولدم بود با اینکه میدونستم هیچ پیام تبریکی از تو دریافت نمیکنم با اینکه حتی ادمایی که فکرشم نمیکردم تولدمو یادشون مونده بود و این خوشحالم میکرد اما بازم یه غم بزرگ رو دلم بود همش غصه دار بودم نمیدونم از چی

ولی یه دوست تو زندگیم هست که همیشه سعی میکنه هر کاری میتونه برام انجام بده اون امروز بدون اینکه به من بگه برام توی خونشون تولد گرفت ومنو دعوت کرد خیلی خوشحال شدم و به خودم بالیدم به اینکه دوستایی خوبی دارم دوستایی که حواسشون به تنهاییت هست و نمیزارن ازین تنهاتر بشی دوستایی که تو رفاقت از هیچی کم نمیزارن تو اون چند ساعت کمی از بار غمی که رو دلم بودکم شد و کمی فراموشش کردم و این بهترین هدیه برای من بود

خدایا ازت متشکرم بابت همه چیز

بابت دوستای خوبی که بهم دادی

  نظرات ()
دل تنگم تولدت مبارک نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٢٤

یک سال که بزرگتر میشی انگار بارت سنگین تر میشه

زندگیت سنگین تر میشه

انگار عمرتم سنگین تر میشه

گذر زمان هم برات سنگین تر میشه

خودتم سنگین میشی

دیگه راحت نمیتونی قدم برداری برای هر کاری

دیگه دل دل میکنی بری یا نه همون جا بمونی برای خودت

یک سال که میگذره انگار یه چیزی ته دلت ته نشین شده

و تو نمیدونی با اون همه خاطره ی گذشته چه کنی

بسپاری به دست خاک یا همون جا ته دلت نگهش داری

یک سال که میگذره انگار جاتو با ادمی که نمیشناسی عوض کردی

یک سال که میگذره خیلی چیزا تو وجودت عوض میشن

یک سال شاید خیلی راحت به زبون بیاد

ولی در واقع خیلی اتفاقات می افته که

گفتنشم راحت نیست

چه برسه به فراموشیش

............اما میگذره

هرچی که باشه میگذره

دل تنگم تولد تلخت مبارک

 

  نظرات ()
چقدر تلخ شده ای این روزها قندهایت را در دل چه کسی اب میکنی؟ نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٢٠

!گاهی دلم میخواهد خودم را بغل کنم

!ببرم بخوابانمش

لحاف را رویش بکشم

دست ببرم لای موهایش نوازشش کنم

حتی برایش لالایی بخوانم

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان

درست می شود،درست می شود

...........اگر هم نشد به جهنم

........تمام می شود بالاخره تمام می شود

 

  نظرات ()
.............دل ازار ترین نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٢٠

دیدی ان را که تو خواندی به جهان یار ترین

                              سینه را ساختی از عشقش سرشار ترین

انکه میگفت منم بهر تو غمخوار ترین

                            چه دل ازارترین شد،چه دل ازار ترین

 

  نظرات ()
10 ابان سالگرد مادر بزرگم نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/۱۳

چهارشنبه سالگرد مادر بزرگم بود این سومین سالیه که کنارمون نیست اون روز همش 10ابان سه سال قبل توذهنم مرور میشد اینکه تو اون ساعتا ولحظه ها چه حسی داشتم و چیکار میکردم تمام اون صحنه ها جلوی چشمام رژه میرفتن لحظه ای که وارد حیاط خونشون شدم پراز ادم بود وقتی وارد اون اتاق توی پارکینگ شدم مادربزرگم توی یه لباس سفید وسط اتاق دراز کشیده بود همه ی بچه ها نوه هاش خواهراش و برادرش دورش بودن

وقتی قرار شد ببوسمشو برای اخرین بار باهاش خداحافظی کنم هنوز سردی صورتشومیتونم روی لبام حس کنم وقتی خم شدمو پیشونیشو بوسیدم هنوز باور نکرده بودم که این اخرین باره که میبوسمش

وقتی طبق یه رسم قدیمی توی اتاقای خونه گردوندیمش وقتی جنازشو گداشتیم تو اتاق پذیرایی وپدر بزرگم با شریک بیشتر سالهای عمرش بازنی که به خاطرش جلوی همه ایستاد و 15سال صبر کرد تاهمسرش بچه دار بشه خداحافظی کرد

اون روز هیچ کدوم طاقت نشستن توی مراسم نداشتیم همش یکی درمیون میرفتیم سرمزار

چه شب سختی بود اونشب هیچ کس تا صبح نخوابید پدرم حتی یک قطره هم اشک نریخته بوداما من میدیدم که حتی بعد از چهلم مادر بزرگمم خیلی شبا خوابش نمیبره وتاصبح راه میره

اون موقع ها بابابزرگ و مامان بزرگم یه جای مخصوص خودشون تو اتاق داشتن که هیچ کس اونجا نمینشست چون جای اونا بوددفعه ی اولی که بعد مادر بزرگم رفتم خونشون هنوز باور نکرده بودم  من تا یه مدت تا یکیو میدیدم که اونجا نشسته میگفتم جای مامان بزرگه پاشو الان میاد

الان که عموم به ترکیب خونه دست زده و اونواز نو ساخته دیگه اون دیواری که مامان بزرگم بهش تکیه میداد نیست اتاقش تختش صندوقش هیچ کدوم اینا دیگه نیستن ولی من هنوزم تو خونه حسش میکنم هنوزم میبینم که تو ایوون ایستاده و بهم میخنده ومیگه اومدی دختر من

 

  نظرات ()
سرنوشت.......... نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/۸/٤

میدونی چقدر بده که وقت رفتنت رسیده اما پای رفتن نداری!!!!

میدونی چقدر بده که تورا پشت دروازه ی قلبش نگه دارنو راه ندن وتو همچنان به ابن فکر کنی که چطور میشه در زد؟؟؟

میدونی چقدر بده که درب خروجیو به تو نشون بده وتو به گلدون خالیه روی میز نگاه کنی که چرا گل مریم نداره؟؟؟

میدونی چقدر بده که تو اشعار حافظ بخونی و اون با چشمهاش عقربه های ثانیه شمارو تعقیب کنه؟؟؟

میدونی چقدر بده که پاسخ نگاهتو با لبخندی به یه تصویر توذهن مشغولش بده؟؟؟؟

میدونی چقدر بده.........؟؟؟

یک قدم به عقب برگرد

اجازه در رو به روت ببنده

گل مریم بخر و

کنار دیوان حافظ بزار

ونگاه کن

این سرنوشت توست..............

پ ن1:خبر جدید اینکه یکشنبه افتادم تو یکی از این هزاران چاله ای که شهرداری واسه فاضلاب کنده و درب و داغون افتادم گوشه ی خونه

پ ن2:یه مدته نشستم وبا خانواده همراهی میکنم و دونگ یی میبینم و همیشه به این دونگ یی و این همه علاقه ی امپراتور بهش یه جورایی حسودیم میشه!!

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب