nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
دلم میخاد دیگه صبور نباشم نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/۳٠

یک نفر باید باشد یک مرد با شانه های پهن با صورتکی معصوم

یکی که زاده ی یکی از ماه های گرم باشد

یکی که دستهاش معجزه ی یلدا باشد که تلخ نباشد تلخی نکند که فقط مرا بخواهد

یکی که اسمش هیچ کس باشد

یکی که برای چشمهای من بهار هدیه بیاورد که شانه هاش محکم باشد که دستهاش بوی خدا بدهد که فقط باشد برای لحظه ای نه برای تمام سالهایی که نبوده است

یکی که چشمهاش زیادی روشن نباشد پوستش زیادی سفید نباشد دستهاش معجزه بهار باشد لبخندش متین باشد

یک نفر باید باشد که مدام برای ثانیه های دیدنت بی قرار باشد یک نفر که تمام سالهای نبودنش را توی دفتر دلت توضیح بدهد.

 

  نظرات ()
بی نگاه تو هر شبم یلداست....... نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/٢٩

امشب را یلدا نامیده اند، بلند ترین شب سال

من اما در دلم تمام شب های سرد و طولانیِ بی تو بودن را

سکوتِ روزهای بی تو سر کردن را

 تمام لحظه های بی پایانِ نبودن و نداشتنت را

یلـــــــــــدا نامیده ام

من خواب دیده ام، عاقبت شبی از همین شبها

زمانی که یلدا چادر سیاهش را بر سر می کند

و انارها پرده از راز سرخ دلشان بر می دارند

مــن روحم را برایت عریان می کنم و

تــو چشم هایت را دوباره به من خواهی بخشید

من خواب دیده ام یلــــــــدا همان شبی است

که ما دوباره عاشق خواهیم شد

پ ن:متن بالا از وبلاگ دوست عزیزم ژولیت میباشدچشمک

 

 

 

 

 

 

 

  نظرات ()
کسی نیست!!! نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/٢٩
   

باید کسی باشد...

باید کسی باشد
که هروقت بار تنهاییت سنگین شد
هر وقت کمر کلماتت شکست
هر وقت واژه هایت لال شدند
بیاید بنشیند مقابل چشمهایت
و تو زل بزنی به خودت
.......که جاری شده ای میان چشمهایش

باید کسی باشد
که هر وقت بار دلتنگیت سنگین شد
هر وقت طاقت سکوتت تمام شد
هر وقت کم آوردی
بیاید بنشیند کنارت
و تو سرت را بگذاری روی شانه اش
......و تمام خودت را به او تکیه دهی

باید کسی باشد
که هر وقت بار خستگی هایت سنگین شد
هر وقت سهمت از بغض بیشتر از توانت شد
بیاید آغوش باز کند
و پناهت شود
و تو یک جا
تمام تنهاییت را
تمام دلتنگیت را
تمام سکوتت را
تمام خستگیهایت را
و تمام بغضت را
میان هُرم نفسهایش
......نفس بکشی

 

  نظرات ()
تنهایی های یک دختر نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/٢٦

ساعت 1 بعد از ظهر یک روز جمعه ی گرم از ماه شهریور کنار خیابون وایستاده بود و مقصدشو به ماشینایی که رد میشدن میگفت تا شاید یکیشون سوارش کنه تا به بیمارستان برسه و پدرشو که اونجا بستری بود مرخص کنه بالاخره یه ماشین جلوی پاش نگه داشت چاره ای نداشت مجبور شد سوار بشه بین راه همش نگاهش از پنجره به بیرون بود تا نخواد نگاههای سنگین اون راننده ی جوونو تحمل کنه کم کم فهمید راننده ازش چیزی غیر از اون مقصد و مسیرو مورد نظر میخاد فهمید راننده خیلی عوضی تر از هر ادمیه که تا حالا دیده از راننده خواست تا نگه داره اون که اصرار دخترو دید نگه داشت دختر کرایه رو پرت کرد توی صورتشو پیاده شد وشروع کرد به دویدن اون روزه بود و تو اون گرمای طاقت فرسا فقط میدوید وقتی به بیمارستان رسید کمی اروم گرفت توی دستشویی به صورتش ابی زدو به طرف بخش رفت تا اون لحظه سعی کرده بود فکر اینکه چقدر تنهاست رو از خودش دور کنه وقتی به جلوی در بخش رسید نگهبان بهش اجازه ی ورود نمیداد میگفت بخش اقایونه شما نمیتونی بری داخل خانم

گفت :پدرم مرخص میشه اومدم کاراشو بکنم

نگهبان گفت:خب یه مرد میفرستادید برای ترخیص

اشک تو چشمای دختر جمع شد و گفت :جز بابام مرد دیگه ای تو خونه نداریم اقا بزار برم

نگهبان اجازه داد وارد بخش بشه پدرش خواب بود و پسری که همراه مریض تخت بغل بود دختر روز قبل ازش خواسته بود تا مواظب پدرش باشه براش توضیح داد که پدرش دیشب تا صبح درد داشته ولی الان حالش خوبه و اون نباید نگران باشه 

وقتی کارهای مربوط به ترخیصو انجام داد به سخت ترین مرحله رسید نمیدونست چطور باید به پدرش کمک کنه تا از تخت بیاد پایینو لباساشو بپوشه پسر جوونی که از پدرش مراقبت میکرد وقتی دید شونه های دختر تحمل وزن پدرشو ندارن به کمکش اومد 

اون روز دختر و پدرش کلی صبر کردند تا تونستن یه ماشین برای رفتن به خونه پیدا کنن اکثر تاکسی سرویس ها ماشین نداشتند دختر وسایل پدرشو برداشت و با دست دیگش تلاش کرد تا بتونه به پدرش کمک کنه تاراه بره ولی نمیشد این بار نگهبان بیمارستان کمکش کرد تا پدرشو سوار ماشین بکنه و بازهم دختر با خودش فکر کرد که باید قوی باشه نباید فکر کنه که تنهاست

جلوی در خونه وقتی پدرشو به کمک راننده از ماشین پیاده کرد با خودش گفت نه قوی باش

دلش میخاست با یکی حرف بزنه و درد دل کنه از نگرانی هاش برای بیماری پدر و مادرش بگه سر روی شونه ی کسی بزاره و گریه کنه دلش میخاست اونی که دلش میخاست الان کنارش بود حتی از راه دور حتی از پشت تلفن همینکه صداشو میشنید همین که بهش میگفت چیزی نیست نگران نباش همینکه میگفت اگه کاری داشتی به من بگو 

براش کافی بود اما اون هیچکدوم اینا رو نداشت

  نظرات ()
این روزها یک نفر بر دلتنگیم مشت مشت دلشوره می پاشد نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/٢۱

بیا اخرین شاهکارت را ببین

مجسمه ای با چشمانی باز

خیره به دور دست

شاید غرب شاید شرق

مبهوت یک شکست

مغلوب یک اتفاق

مصلوب یک عشق

مفعول یک تاوان

خرده هایش را باد دارد می برد

و او فقط خاطراتش را محکم بغل گرفته

بیاو اخرین شاهکارت را ببین

مجسمه ای ساخته ای به نام (من)

پ ن:اقایون خانوما دوستان ایهاالناس من دردمو به کی بگم ؟

بابا این دلشوره ی لعنتی داره خفم میکنه کسی دوایی واسه دلشوره داره؟؟؟

  نظرات ()
چسب زخم نویسنده: nobody - ۱۳٩۱/٩/۱٥

بابالنگ دراز عزیزم سلام

چند روز قبل که وسایلمو مرتب میکردم یه بسته ی چسب زخم پیدا کردم همون بسته ی چسب زخمی که چند سال قبل وقتی میخاستم با دوستام برم مشهد تو راه اهن بهم دادی گفتم لازمش ندارم گفتی ببرش شاید لازمت بشه تو اون سفر من به اون چسبا هیچ نیازی پیدا کردم حتی بعدشم تا مدتها نرفتم سراغشون اما از وقتی که دیگه کنارم نیستی عجیب بهشون نیاز پیدا میکنم هر بار که پاهام زخم میشن بس که توی کوچه پس کوچه ها ی خاطراتت قدم میزنن یکی ازون چسب زخما رو میچسبونم رو زخم پام ونوازشش میکنم تازودتر خوب بشن

هروقت که چشمام درد میگیرن بس که تو کوچه ها و خیابونا دنبال نگاه اشنای تو گشتن فقط با اون چسب زخما میتونم دردشونو تسکین بدم

دستای من دیگه طاقت این همه دوری دستاتو ندارن

انگشتایی که روزی هزار بار شمارتو میگیرن و برات اس ام اس مینویسن بدون اینکه سندش کنن

بابالنگ دراز خوبم

من برای تمام دردهام یه راه حل پیدا کردم اونم از بین وسایلی که خودت بهم دادی اونم از بین تمام یادگاریات که تو این سالا جونم بهشون بسته بود فقط موندم با دلم چیکار کنم با دلی که زخم خورده  قصد خوب شدنم نداره چیکار کنم بعضی وقتا فکر میکنم باید ببرمش دکتر

بابا لنگ دراز

لطفا یه فکری واسه زخم دل و روحم بکن

راستی یادم رفت بگم چسب زخما دارن تموم میشن و وقتی اونا نباشن درد های دیگمم به دلم اضافه میشه اونوقت من میمونم و یه کوله بار پر از درد منو با کوله بار دردم تنها نزار

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب