nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
اگه کسی بهت گفت یارت چجوری بود؟بگونامردنبودتااخرش بود ولی قسمت نبود..... نویسنده: nobody - ۱۳٩٢/۱/٢۸

آرزویم این است که کوچکترین آرزویت باشم..........

با خودم فکر میکنم چند سال بعدفرزندم این ها را بخواند و بپرسد:دوست داشتی آرزوی چه کسی باشی مادر؟؟

چه میشود تمام این صبوری و تمام دندان به دهن گرفتن ها تمام این اشک ها تمام این بغض ها ، تمام این سکوت ها

ارزشش را داشته باشد  و بگویم همان است که تو پدر صدایش میکنی......

خیال تمام باطلی است، تو گم شدی،تو دیگر آن ستاره ای نیستی که در سقف آسمان اتاقم بودی همانی که میدیدمش و لذت می بردم ان ستاره از اسمان محو شده...

اما چرا ؟ چرا تو محو نمی شوی تا راحتم کنی !!!خسته ام خیلی زیاد....

ماندن برای کسی که قسمت تو نیست سخت است خیلی سخت.....

خدایا امروز با تمام خلوص قلبم از تو می خواهم سرنوشتم را تغییر دهی و در انتهای این راه او باشد

یا خودت تمامش کن خودت پاکش کن از قلبم از مغزم از چشمانم و از تک تک سلول تنم

دیدم دیدم که خودت رساندی آن را به کسی که او را از تو میخواست

پس برای این دختر

کاری بکن میتوانی؟!!!!!!!!!!!!

امروز خیلی مهربان شده بودی خدا

و جبران کرده بودی که قانعم به همان اندک مجال... .........

  نظرات ()
جانم بسوختی و به جان دوست دارمت نویسنده: nobody - ۱۳٩٢/۱/۱٧

نه ادب ِ تبریک سال نو را داشتی
!نه قدری معرفت برای تبریک تولدم
لااقل بیا و سوغاتیت را بگیر
...یک چمدان عطر بهار نارنج آورده ام

.........................................................................

این شبهای بهاری
به سکوت و تنهایی
کتاب و موسیقی و ننوشتن
و تویی که  دیگرنمی شناسمت
!دچارم

......................................................................

سخت بود
اما بالاخره دلم را راضی کردم
خیلی از آدمها را
با خاطراتشان
....در سال کهنه جا بگذارم

  نظرات ()
هنوزم یه دنیا خاطرس هرعکس تو من نمیتونم ترکت کنم کاملا برعکس تو نویسنده: nobody - ۱۳٩٢/۱/۱۱

by: nobody

 

از تو و همه ی

بندهایی که

مرا به تو

وصل کرده است

جدا می شوم...

فرار میکنم

به سویی که نمی دانم...

صدای پای تو را نمی شنوم...

به عقب بر میگردم...

جز راه نمی بینم

و صدایی

جز گامهای تند من نمی آید...

من از تو

فرار نمی کنم...

من از خودم

فرار میکردم،

از خودی که

آنقدر بیگانه میشد که

دیگری تصورش میکردم...

من از بندها

رها نمی شوم...

آنها

جزیی از وجودم شده اند

 

  نظرات ()
من برگشتم نویسنده: nobody - ۱۳٩٢/۱/۸

من الان دقیقا یک عدد دختری میباشم که لپ تاپم ترکیده و از بی لپ تاپی و بی نتی دیگه میخاستم برم خودکشی کنم که پسرخاله جانم به دادم رسیدو کامی جانمو روبه راه کرد تا من جوون مرگ نشم

راستش ترک کردن اینترنت فکر کنم از ترک موادم بدتر باشه همه ی  استخونام درد میکرد مامانم هی میگفت بیا ببندیمت به تخت ترکت بدیم که لپ تاپه خراب شد ما مجبور به ترک اجباری شدیم

راستی سال نو همگی مبارک

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب