nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... نویسنده: nobody - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

من می مانم!!!
و تو با" او "می روی!!

او عروست می شود...
کودکت را در آغوشت می نهد......
کودکت را بزرگ می کنی...
و خود پیر می شوی!

و من ِ یک شبه پیر شده در درد!
پا به پای تمام ِلحظه های نبودنت...
همراه ِتمام ِثانیه های زنده بودنت...
پیر و پیر تر می شوم!!!

تو می روی...
و من نقطه ی پرگار ِ این دردم!!
هر چه دورتر می شوی...
شعاع ِ دردم...
با وسعت عذابم...
بزرگ و بزرگ تر می شود!

و خدایم...
همان خدایی که وقتی آمدی...
خود را به ندیدن زد!!!
وقتی عاشقم کردی...
فقط نگاه کرد!!!
و وقتی رفتی...
خمی به ابرویش نیاورد!!!
دست روی دست می گذارد...
که با تمام ِ این درد نمیرم...
و در عذاب پیر شوم!!
فقط...
چون...
تو را ...
ساده دوست داشتم!!!

پروین پارسا

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب