nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تو می ایی................ نویسنده: nobody - دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠

تو می ایی یقین دارم که می ایی...........

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

تو می ایی یقین دارم که می ایی............

پشیمان هم............

دو دستت التماس امیز می اید به سوی من

ولی پر می شود از هیچ

دستی دست گرمت را نمی گیرد..............

صدایت در گلو بشکسته و الوده با گریه.............

به فریادی مرا با نام میخوانی و میگویی که

همه فریادو خشمت را به جرم بی وفایی ها دورنگی ها جدایی ها بر روی صورتم بشکن............

سرم بشکن دلم را زیر پا له کن ولی برگرد!

مرو ای مهربان بی من که من دور از تو تنهایم.........!

ول چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانندت نمی ماند....!!

لبانی گرم با شوری جنون امیز نامت را نمی خواند.........!

دگر ان سینه پر مهر ان سد سکندر نیست

که سر بر روی ان بگذاری و درد درون گویی......!

دو دست کوچکش با پنجه های نرم و لغزنده

میان زلفهای تو بازی نمیگیرد پریشانش نمی سازد..........!

هزاران پاره ی هستی را به پای تو نمی بازد

زن کوچک چه خاموشست...........!

تو می ایی زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد

هراسان هر کجا هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید

مبادا که نگاهت بر دیگری افتد.........!

محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی

برنجانی

ولی افسوس ان پیکر که چون نیلو فری افتاده بر خاک است

دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی ارد

به دیوار بلند پیکر گرمت نمیپیچد

جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در اغوش سرد گور می پوسد

و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های زیبا لباس اخرینش نرم می لغزد

جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو دگر ان دستها هرگز بر ان گیسو نمی لغزد

پریشانش نمی سازد

دلی انجا نمی بازد تو با عشق و محبت باز می ایی

ان گرما به جانم در نمی گیرد نمی بخشد

اگر صدها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی

دگر مستی نمی بخشد

یقین دارم که می ایی

بیا تا اخرین دم هم قدم هایت بالای سرم باشد

نگاهت غرق در اشک پشیمانی بر روی پیکرم باشد............

دلت را جا گذاری شاید انجا تا که سنگ بسترم باشد

محالست اینکه بتوانی مرا دیگر بگریانی برنجانی................!!!

 

پ ن:ولی من میدونم مطمئنم که تو حتی اون روزن نمیای.................

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب