nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
یارب از چه خوارم کرده ای برصلیب عشق دارم کرده ای نویسنده: nobody - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

بعد از روزی که دوباره بعداز بیشتر از یک سال دیدمت یه دلشوره ی عجیب داشتم همین 3روز پیش دلشوره داشت خفم میکرد مثل خوره روحمو میخورد دوشنبه عصر برای فرار ازین دلشوره ی لعنتی تصمیم گرفتم اتاقمو تمیز کنم یه دستی به سر و روی اتاقی بکشم که پر شده از یادگاریات چیزایی که مثل یه همراه خوب شریک لحظه لحظه های من بودنو یه جورایی به جونم وابستن بین اون همه یادگاری یه گوی موزیکال بود که برای تولدم برام خریده بودی اخرین تولد باهم بودنمون ..............

نمیدونم چی شد اصلا نفهمیدم چی شد که اون گوی از دستم افتاد و شکست انگار همه ی وچودم شکسته بود مسخ شده بودم تا چند دقیقه فقط به تیکه شیشه هاواب و اکلیل های توش نگاه میکردم گریم گرفته بود.............

نمیدونم ولی حس میکنم دلشورم به خاطر همین بوده وقتی اون شب مریم زنگ زد و قضیه رو براش تعریف کردم تنها کسی بود که گفت درکم میکنه گفت بهت بگم یکی دیگه واسم بگیری ولی اخه تو که نیستی تا برات بگم چقدر غصه خوردم واسه شکستنش واسه شکستن خودم که بخاطر یه چیز کوچولو اونطوری گریم میگیره و زار میزنم ................

این روزا فقط منتظر بهانم واسه گریه کردن از وقتی دیدمت بدترم شدم بازم نتونستم یه دل سیر نگاهت کنم و این بیشتر عذابم میده با خودم فکر میکنم باید چیکار کنم اگه این دیدار اخرین دیدارمون باشه ..................

گوی من تقریبا شبیه این بود البته تیکه هاشو نگه داشتم هرچی باشه دستای تو لمسش کرده و همین برام عزیزه ..........................

دیشب عطرتو زدم به لباست همون واسه یادگاری بهم دادی بعد پوشیدمش تا بلکه بتونم بودنتو حس کنم وکمی اروم شم انگار دنبال بهانه بودم واسه نا ارومی و شکستن اون گوی شد بهانم ................

پ ن :دوستای عزیزم اگر کسی جایی رو میشناسه که گوی منو تعمیر میکنه به من خبر بده لطفا

پ ن:بعضی وقتا ارزو میکنم کاش حداقل اون سیگار بین انگشتات بودم گاهی به همونم حسودیم میشه که تورو داره و من ندارمت

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب