nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
خدا مهربونی کرد تورو سپرد دست خودم............. نویسنده: nobody - جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

همیشه این جمله رو به خیلیا میگم که تا یه چیزیو از دست ندی قدرشو نمیدونی ولی خب تو این چند روز اخیر برای چندمین بار تو زندگیم درکش کردم .............

تا2روز قبل قرار بود یکی از بهترین دوستام یه جورایی از پیشم بره وقتی شنیدم هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال بودم چون همه از شنیدنش خوشحال میشن و ناراحت بودم چون میدونستم اگه این اتفاق بیفته خواسته یا ناخواسته بینمون فاصله می افته.............

وقتی بهم گفت شرایط تغییرکرده خوشحال شدم وقتی داشت برام تعریف میکرد خوشحال بودم که دوستم هنوز کنارمه و هنوز میتونیم باهم کلی خاطره ی خوب و قشنگ داشته باشیم هنوز میتونیم تو یه عملیات انتحاری مانتو بخریم بریم تو اولین مغازه و اولین چیزی که دیدیم و بخریم  و تازه بعد از پرو هم درش نیاریم با همون بریم خونه..................

هنوزم میتونیم باهم بریم نمایشگاه کتاب مطبوعات و هر نمایشگاه دیگه ای که دم دستمونه.............

هنوز میتونیم خط مترویی که مسیر همیشگیمونه رو اشتباه سوار شیمو بعد از 2تا ایستگاه بفهمیم برعکس سوار شدیم بعد کلی به اشتباهمون بخندیم..............

هنوز میتونیم یهویی بریم سینما وبا اینکه فیلم جدی وغمگینه ما کلی بهش بخندیم .....

هنوزم میتونیم بریم میتینگ......

هنوزم میتونیم دستامونو به هم بدیمو تو رویاهامون پرواز کنیم باهم بریم به   ارزو هامون سربزنیم ببینیم هنوز سرجاشون هستن حالشون خوبه به روزا و لحظه هایی که هیچ وقت بهشون نرسیدیم سربزنیمو بگیم که بالاخره یه روزی به هم میرسیم.............

هنوزم میتونیم زیر یه چتر راه بریم................

تویه کاسه اش بخوریم.................

سر توت فرنگیای کیک دعواکنیم................

باهم بریم عروسیه مری.............

ما روزای خوبی باهم داشتیم شریک همه ی لحظه های خوب و بد هم بودیم ما با هم خندیدیم باهمم گریه کردیم یه روزایی روشونه های هم اشک ریختیم.......

دوست خوبم خوشحالم که خوشحالی..............

یه جورایی از خدا ممنونم که اجازه داد بیشتر باهم بمونیم..........

همیشه شاد باش.

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب