nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
نوش دارو بعد از مرگ سهراب............ نویسنده: nobody - دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

همیشه از خدا خواستم که تو زندگیم هیچ وقت دیر نرسم هیچوقت وقتی نرسم که نشه کاری کرد خواستم راه حل ها رو دیر جلوی پام نزاره ولی نمیدونم چه حکمتی بود که بهترین راه حل هارو وقتی بهم نشون داد که دیگه هیچ کاری نمیشه کرد..........

درست اواخر فروردین کسی که میتونست تو این سالها خیلی بهم کمک کنه تا به هدفم برسم گفت حاضره هر کاری که میتونه  هرکاری که لازمه انجام بده ...........

وقتی گفت هرکاری که توبگی انجام میدم تا مشکلت حل بشه فقط نگاهش کردم اشک تو چشمام جمع شد خیلی سعی کردم بغضمو کنترل کنم که نشد ..........

اشکامو که دید بغض کردو گفت نگو که دیر شده..............

ولی دیر شده .............

خیلی دیر...............

پ ن:باید باور کنیم
تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته ای
که در خلوت خانه پیر می شوی
و سالهایی
که ثانیه به ثانیه از سرت گذشته است
تازه
تازه پی می بریم
که تنهایی
تلخ ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن !
دیر آمدن

 

 

 

 




 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب