nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
برای مری نویسنده: nobody - یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۱

امشب همون شبی بود که مدتها انتظارشو کشیدم

نمیدونستم باید چه حسی داشته باشیم

فقط وقتی مریو تو لباس عروس دیدم بغض کردم

خیلی سعی کردم گریه نکنم چون میدونستم اونم منتظر یه تلنگره

بغضموتو تمام مدت مجلس پشت خنده هام پنهان کردم

ولی وقتی رسیدم خونه دیگه نتونستم

مری جونی دوست خوبم خوش بخت بشی الهی

 

نمیدونم چرا اینارو نوشتم فقط میدونم دلم میخاست یه چیزی نویسم

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب