nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
دوستی ما تا نداره نویسنده: nobody - پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۱

دیروز تولد مری بودو من همش از صبح به طور ناخوداگاه تو ذهنم خاطرات 14سال دوستیمونو مرور میکردم تمام خاطرات مشترکمون اونایی هیچ دوست دیگه ای جز خودمون توش نقش نداشته تمام لحظه هایی که با هم خندیدیم باهم گریه کردیم وبا هم .......بودیم

................ازهمون روزایی که ابتدایی بودیم تا روزای دبیرستانمون

اون روز که سوم راهنمایی بودیمو بعد از مدرسه بدون ایتکه به خانواده ها گفته باشیم رفتیم بانک تا مری پول ازمون تیزهوشان واریز کنه اون روز توی بارون 2ساعت دیرتر از همیشه رسیدیم خونه وکلی دعوامون کردن که چرا بی خبر رفتیم

اون روز که تو پیش دانشگاهی تصمیم گرفتیم برای اولین بار صبح زود بریم مدرسه تا دیگه جلو در خفتمون نکنن اخه ما همیشه اخرین نفر میرفتیم تو مدرسه ولی اون روز باا اینکه 6صبح از خون زدیم بیرون چون اتوبوس نیومد ساعت 9 رسیدیم مدرسه در حالی که ازسرما یخ زده بودیم بس که منتظر اتوبوس بودیم

اون روز که فهمیدیم هردومون تو یه دانشگاه قبول شدیم

روزی که با هم رفتیم دانشگاه تا برنامه ی کلاسا رو بگیریم وبعدش اومدیم خونه ی ما

روزی که خواستیم بریم دانشگاه علامه ولی تو راه خسته شدیمو وقتی به تجریش رسیدیم رفتیم هیوا ناهار خوردیم و بعدشم تو راه واسه خودمون لباس خریدیمو برگشتیم خونه بدون اینکه توجه کنیم هدفمون از بیرون اومدن چی بوده

روزی که ساعت 10:30 شب با زهره از تجریش برگشتیم در صورتی که نهایتا 8باید به خونه میرسیدیم

روزی که باهم اتاق منو که داشتم تغییر دکور میدادمو رنگ کردیمومن قاسم بودم و اون ناصر(اسامی مستعارمون در کسوت نقاش ساختمون)

..............روزایی که میرفتیم شهرک امید

...............روزای کافه هنر

...........روزایی که پدر و مادر من میرفتن مسافرتو من شبا میرفتم خونه مری اینا

........روزی که مری اومد پیشمو با شوشوش که البته اون موقع هنوز چییزی بینشون نبود قرار داشت وگفت میخام برم بهش بگم نه

اما هیچ وقت نتونست بگه نه

روزی که اشتباها و به خاطر یه سوء تفاهم و فشار عصبی بهم زنگ زد و کلی سر هم داد زدیم کلی باهم دعوا کردیم ولی چند دقیقه بعدش زنگ زدو اشتی کردیم

شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی وقتی هردومون از یه چیز  خوشمون میومد اون برای من میخرید من واسه اون

همیشه همه فکر میکردن مری ابجی بزرگستو من ابجی کوچیکه در صورتی که تو واقعیت برعکسه

...................حالا که فکر میکنم دوستی ما واقعا تا نداره

پ ن:2روز پیش طی یک عملیات انتحاری اتیش زدم به موهامو رفتم کوتاه کوتاهشون کردم شدم مثل پسرا

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب