nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
من از لیلی شدن ترسی ندارم.........ولی مجنون شدن کار شما نیست!!! نویسنده: nobody - دوشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۱

امشب هوس کردم برای تو  بنویسم.تویی که میدونم مدتهاست نوشته های منو نمی خونی وتظاهر میکنی به خوندنشون و مثلا داری ادای آدمهایی را در میآری که کلی ظرفیت دارن و خیلی زود همه چیز وبرای آرامش عزیزشون فراموش می کننولی هنوز نمیدونی که من دیگه اون دختر بچه ی چند سال پیش نیستم که زود همه چیزو باور کنم. الحمد لله هیچ وقتم بلد نیستی از این فیلما بازی کنی. یه جای قضیه دستت رو می شه و معلوم میشه هنوز لااقل میان ته مانده های دلت جایی برای من هست.گاهی وقتها بر می گردی و تصمیم می گیری یواشکی پشت سرتو نگاه کنی، شاید هنوز نگاهم پشت سرت باشد.بعد هم زود روتو را برمی گردونی و خودتوبه ندیدن میزنی.خودتو به زحمت نینداز!نگاه من مدتهاست در مسیر رفتنت خشکیده .اصلا خیلی وقته که  غیر از روز رفتنت هیچ چیز دیگه ای رو نمی بینم...
آخرین باری که بعد از مدتها دیدمت هنوز جلوی چشممه شوق توی صدات دلهره ی توی دستات و......

سعی کردم عادی باشم خیلی عادی ولی سخت بود حتی اگر همه چیز عادی میبود  رد غمی سفید که از بین شقیقه هام گذشته  این عادی بودنو خراب میکرد.

اخرین باری که تلفن زدیو یادته؟من خوب یادمه خیلی ازش نگذشته همین ما ه پیش بود همین شهریور قشنگی که گذشت تلفن کردی و اس دادی با من حرف میزدیو میخاستی که همه چیزکاملا عادی باشه چقدر بد فیلم بازی میکنی! هیچ وقت بازیگر خوبی نبودی درست برعکس من.......

تو حرف میزدی از تمام چیزهایی که توی سالهای باهم بودنمون تواین شرایط هیچ وقت رشته ی بحثمون نبوده

.تو حرف می زدی و من دونه دونه موهای سفید شقیقه ام را می شمردم.چقدر پیر شده بودمو با خودم فکر می کردم هنوز خیلی جوان هستم برای اینهمه پیر شدن!!!

 پیر شدم سر این همه سکوت و آمدن و رفتنهای تو ..!!

یک وقتهایی می نشینم تمام خاطرات دو نفره مونو را زیر و رو می کنم و بعد با خودم فکر می کنم باید توی داستان ما جای لیلی و مجنونو عوض کنند. البته خداییش خیلی ضایع می شود !!! پس من مجبورم برای حفظ آبروی لیلی هم که شده، همان لیلی ضایع داستانمون بمونم و به مجنون بیخیال و مغرور قصه مون چشم بدوزم. اینطوری لااقل بقیه لیلی ها زیر سوال نمیرن. تو که به روی خودت نمیآری اما من فکر می کنم اهالی این حوالی هم بدبختی لیلی قصه ما را فهمیدن.کار سختی هم نبوده البته!.همین نوشته ها خودش یک جور رسواییه. یک جور نشون دادن بدبختی لیلی قصه ما ...
ببین!لطفا اینطوری نگاهم نکن.میدونم گفتی حق ندارم  سکوتت را بگذارم به حساب سنگدلی،بیخیالی بی علاقگی و دوست نداشتن یا حتی بی ادبی!!من غلط بکنم از این فکرا بکنم.چشمم کور حالا که عاشق شدم و تازه محض حفظ حرمت لیلی ها، مجنون بودنمو هم پنهان کردم ،باید با تمام بد و خوبت بسازم.البته زیادی خوشحال نشو!چون آنقدرا هم که فکر میکنی خوبی نداشتی.اصلا وقتی بودنهات زیاد می شد،وقتی زیادی مهربون می شدی من همیشه شک می کردم.خب عادت نداشتم!!سهم همیشگی من از تو همان سکوت و دوری و درد و تنهایی بود.پس حق داشتم شک کنم.
در هر حال این نامه را که فکر می کنم دارد زیادی بلند می شود و الان است که مخاطب حالش از هردوی ما به هم بخورد ،مثل تمام این نوشته ها برای دل خودم نوشتم نه برای دل تو...اما خب حالا که آخرشه و  خودمو و تو و صد البته خواننده بنده خدا رو آواره این کلمات بی سر و ته کردم بذار بگم:
من تو را میان سکوت و تنهایی و بغض پیدا کردم.
تو را برای سکوت و تنهایی و بغض
رها نخواهم کرد!حتی اگر جای لیلی و مجنون داستانمان عوض شده باشد....

بعدا نوشت:
دلم میخاد یکی دست روی شونه ام بزاره و بگه چیزی ناراحتت کرده رفیق؟؟

منم بگم :اره همه چی

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب