nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تنهایی های یک دختر نویسنده: nobody - یکشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩۱

ساعت 1 بعد از ظهر یک روز جمعه ی گرم از ماه شهریور کنار خیابون وایستاده بود و مقصدشو به ماشینایی که رد میشدن میگفت تا شاید یکیشون سوارش کنه تا به بیمارستان برسه و پدرشو که اونجا بستری بود مرخص کنه بالاخره یه ماشین جلوی پاش نگه داشت چاره ای نداشت مجبور شد سوار بشه بین راه همش نگاهش از پنجره به بیرون بود تا نخواد نگاههای سنگین اون راننده ی جوونو تحمل کنه کم کم فهمید راننده ازش چیزی غیر از اون مقصد و مسیرو مورد نظر میخاد فهمید راننده خیلی عوضی تر از هر ادمیه که تا حالا دیده از راننده خواست تا نگه داره اون که اصرار دخترو دید نگه داشت دختر کرایه رو پرت کرد توی صورتشو پیاده شد وشروع کرد به دویدن اون روزه بود و تو اون گرمای طاقت فرسا فقط میدوید وقتی به بیمارستان رسید کمی اروم گرفت توی دستشویی به صورتش ابی زدو به طرف بخش رفت تا اون لحظه سعی کرده بود فکر اینکه چقدر تنهاست رو از خودش دور کنه وقتی به جلوی در بخش رسید نگهبان بهش اجازه ی ورود نمیداد میگفت بخش اقایونه شما نمیتونی بری داخل خانم

گفت :پدرم مرخص میشه اومدم کاراشو بکنم

نگهبان گفت:خب یه مرد میفرستادید برای ترخیص

اشک تو چشمای دختر جمع شد و گفت :جز بابام مرد دیگه ای تو خونه نداریم اقا بزار برم

نگهبان اجازه داد وارد بخش بشه پدرش خواب بود و پسری که همراه مریض تخت بغل بود دختر روز قبل ازش خواسته بود تا مواظب پدرش باشه براش توضیح داد که پدرش دیشب تا صبح درد داشته ولی الان حالش خوبه و اون نباید نگران باشه 

وقتی کارهای مربوط به ترخیصو انجام داد به سخت ترین مرحله رسید نمیدونست چطور باید به پدرش کمک کنه تا از تخت بیاد پایینو لباساشو بپوشه پسر جوونی که از پدرش مراقبت میکرد وقتی دید شونه های دختر تحمل وزن پدرشو ندارن به کمکش اومد 

اون روز دختر و پدرش کلی صبر کردند تا تونستن یه ماشین برای رفتن به خونه پیدا کنن اکثر تاکسی سرویس ها ماشین نداشتند دختر وسایل پدرشو برداشت و با دست دیگش تلاش کرد تا بتونه به پدرش کمک کنه تاراه بره ولی نمیشد این بار نگهبان بیمارستان کمکش کرد تا پدرشو سوار ماشین بکنه و بازهم دختر با خودش فکر کرد که باید قوی باشه نباید فکر کنه که تنهاست

جلوی در خونه وقتی پدرشو به کمک راننده از ماشین پیاده کرد با خودش گفت نه قوی باش

دلش میخاست با یکی حرف بزنه و درد دل کنه از نگرانی هاش برای بیماری پدر و مادرش بگه سر روی شونه ی کسی بزاره و گریه کنه دلش میخاست اونی که دلش میخاست الان کنارش بود حتی از راه دور حتی از پشت تلفن همینکه صداشو میشنید همین که بهش میگفت چیزی نیست نگران نباش همینکه میگفت اگه کاری داشتی به من بگو 

براش کافی بود اما اون هیچکدوم اینا رو نداشت

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب