nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
طاقت بیار و مرد باش........ نویسنده: nobody - جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢

بالاخره بعد از مدتهازانویم را بغل کردم بردم دکتر. بغل کردن که نه. چون اصل اصلش برای این بود که اصلا زانویم خم نمی‌شد که بشود بغلش کرد. این روزها آنقدر دردش زیاد شده که اصلا خم نمی‌شود...................

به دکتر گفتم درد می‌کند. دیگر خم نمی‌شود. اصلا از پاییز به این طرف همیشه اینجوری‌ست. هم دردش بیشتر می‌شود هم خم کردن و بغل گرفتنش مصیبت است. گفتم لابد مال این روزهاست که دانشگاه وکلاس و اینها میروم چون من خیلی وقتها پیاده با دوستانم این طرف و ان طرف میروم شاید هم مال گذشته باشد مال ان وقتها که بادوستم از پل کریمخان تا خانه را پیاده می امدیم........

دکتر همینجوری نگاهم می‌کرد و من حرف می‌زدم. انگار نمی‌خواستم بفهمد که بخش زیادی از این درد مال بغل کردن‌های زیاد زانوست. مال این است که حتی وقتهایی که روی مبل می‌نشینم برای تماشای تلویزیون، زانوهایم را بغل می‌کنم.  وقت کتاب خواندن و حتی فکر کردن هم زانوهایم را بغل می‌کنم. حتی وقتی روی صندلی هم نشسته‌ام اغلب همین زانوی آسیب دیده را می‌آورم بالا که بهم نزدیکتر باشد. دلم نمی‌خواست بفهمد که لابد مال این است که توی این چند سال زیاد زمین خورده‌ام و وقت بلند شدن تکیه‌گاهی جز زانو نداشته‌ام. مجبور شده‌ام دست به زانو شوم برای بلند شدن. فقط دلم می‌خواست دکتر بفهمد که چقدر برایم مهم است که زانوی آسیب دیده زودتر خوب شود. چون به بغل کردنش عادت دارم. اصلا برای من که همه سرحالی و نشاطم به پیاده روی هایم گره خورده، راه رفتنِ بدون درد یک اصل مهم است.
حرف‌هایم که تمام شد دکتر چندبار زانوی آسیب‌دیده را خم کرد. صدایم که درآمد گفت غضروف کشکک زانو خیلی نرم شده. ورزش داد با یک عالمه دارو. بعد هم گفت نباید زانو را زیاد خم کنم و صد البته پیاده‌روی هم فقط به این شرط که زمین، مسطح باشد امکان‌پذیر است.

حالا زانوی آسیب دیده را آورده‌ام خانه. دلم می‌خواهد بغلش کنم. اما نمی‌شود. هنوز درد می‌کند و خم نمی شود. دیشب دوستی گفت مراقب زانویت باش. دردش را جدی بگیر. حالا حالاها با آن کار داری. راست می‌گفت. اصلا اگر اوهم نمی‌گفت شاید هنوز هم بی‌خیال دکتر و درمان می‌شدم.
حق با او بود. زانویی که نشود وقت دلتنگی و درد بغلش کرد، زانویی که نشود برای بلند شدن دستت را به آن بگیری و یک یاعلی بگویی به هیچ دردی نمی‌خورد.

پ ن:این بهار را هم قاب میکنم میگذارم

کنار پنجره

کنار تمام بهار ها ی دیگری که

بی تو گذشت.

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب