nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
خوب است آدم بتواند دست خودش را بگیرد و راه بیفتد نویسنده: nobody - جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢

یک وقتی به خودت می آیی
می بینی چقدر عقب مانده ای از دیگران
می بینی سالهاست گیر کرده ای
میان یک مشت " اما و اگر و  شاید و چرا و چه کنم و نمیدانم و خدا کند و ..."
سرت را که بر میگردانی
می بینی هیچکس پشت سرت نیست
همه آنها که هم‌قدمت بوده اند رفته اند
چه برسد به آنهایی که یک وقتی
به گرد پایت هم نمی رسیده اند؛
حالا تو مانده ای و یک زخم کهنه‌ی قدیمی
که البته خودت هی هر روز تازه اش کرده ای
هی نشسته ای سر این قبر خالی
و هی مرثیه خوانده ای
دیگران هم از کنارت رد شده اند
و فقط نگاهت کرده اند
و تو حتی رد شدنشان را هم ندیده ای
.
.
بیا و بلند شو!
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
بخدا این همه جا ماندن
سهم تو نیست
حق تو نیست
.
بیا و دستت را به من بده و بلند شو!
باید راه بیفتیم...

 

خوب است ادم بتواند از پس خودش بربیاید

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب