nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
تنهایی...... نویسنده: nobody - چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩

چند شب پیش تو یه جمعی بودم که همیشه دوسشون داشتم دلم میخاست باهاشون باشم کنار ادمایی بودم که وقتی دور هم جمع میشدیم بهترین لحظاتمونو میگذروندیم کنار دوستی بودم که تو یکی از بهترین سفرهای زندگیم باهم بودیم ما با هم مسافرت زیاد رفتیم شبا و روزای زیادی رو باهم بودیم هر وقت به هم میرسیدیم یه دنیا حرف واسه هم داشتیم اون روز خیلی خوشحال بودم که بعد از مدتها دوستمو میبینم کلی حرف نگفته براش ولی شاید باورتون نشه ما چند ساعت تو یه سالن تو یه محوطه بودیم ولی به اندازه ی چند دقیقه دیدمش اخه اون نامزد کرده وسطای مراسم بود که منو دید صدام کرد برگشتم نگاش کردم براش دست تکون دادم چون نامزدش دستشو کشیدو بردش مادرش بهم گفت اخی تنها شدی نه؟مینم اینجاساکته اخه شما باهم نیستید که از اول تا اخر همش حرف بزنید

ولی من از دست دوستم ناراحت نیستم اون یه زیندگیه جدید شروع کرده محدود تر شده خب حقم داره فقط یه کم حس تنهایی کردم همین

دوست خوبم امیدوارم همیشه خوشبخت و خندون باشی.

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب