nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
  نویسنده: nobody - شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠

کجای قصه بودم؟تا کجا گفتم؟

گفته بودم دوستش دارم؟

اری گفته بودم...

بارها و بارها

در طنین تکرار نامش

در بی تابی دیدار دوباره اش

در پس هر لبخند

در عمق هر نگاه

گفته بودم:

در میان حرفها لابلای سطرها

بار ها و بارها

اری گفته بودم

می گفتم و می خندیدم

ساده میگفتم و ساده میگرفت ساده می گذشت

می گذشت و در عبور گامهایش می شکستم

بی صدا می شکستم

زخم میخوردم بی انکه بداند

زخم میخوردم و عهد میکردم که دیگر سخنی نگویم

خاموشی پیشه کنم

بروم تا دورها دور دستها

تا انجا که بی جوابی این سوال دیگر ازارم ندهد

می رفتم و به خیال خود فراموشش میکردم

در روز مرگی روزها گم میشدم

تا سحر گاهی بی خبر به رویایم امدو

من ساده دوباره چه ساده عهد میشکستم

به سان رودی که به دریا می ریزد

جوانه ای که به سوی نور می رود

می رفتم و دوباره سرکوچه ی خاطراتش بست می نشستم

می گفتم

انقدر اینجا می مانم تا پشت پنجره اید

نگاهم کند

سراغم گیرد

به سخنی لبخندی اشاره ای

می نشستم تا غروب

همه می امدند و میگذشتند

اما او نمی امد

نمی امد و نمی دانست سکوت نشانه ی رضایت نیست

عمر این شب عاشقی این همه نیست

جواب دوستت دارم

نمی دانم چه بگویم نیست

نیست به خدا نیست

به سادگی کلامم قسم به گیرایی نگاهت قسم

به این کوه شکوه های مانده در سینه قسم

نیست....نیست....نیست.....

مطاعمان را خریداری نیست

بازار را گرمی نیست

دردمان را درمانی

زخممان را مرحمی

انتظارمان را پایانی

نیست...نیست...نیست......

من نبودن را

در سطر سطر نوشته هایم هجی میکردم

و می ترسیدم شاید پایان قصه ی من

رنگ رویاهای کودکانه نگیرد

که شاید پرنده کوچک خوشبختی

هیچگاه به اشیان بازنگردد

نیست و من نبودن را باور نداشتم

روزی از همان روزها

پنجره ای بر بن بست این کوچه نقاشی کردم

و از ان سوی پنجره از دور دستها

خیال او امد

انگشت بر پنجره کوبید

پنجره را گشودو مرا برد

...................................

به علت طولانی بودن متن ادامه ان در اپ بعدی تقدیم خواهد شد...........

ادامه دارد......

 

 

 

 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب