nobody
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ nobody
آرشیو وبلاگ
      من او ()
لطفا انقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بیاموزم نویسنده: nobody - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

چقدر بودن و نبودن مرزش باریک است!دردها همه از بودن است و حرفها همه از نبودن!دلم می خواهد میان این مرز قدم بزنم و از دردهایم به تو برسم و به ضریح دلیلهایت ریسمان دلم را گره بزنم!

من فصلهای بارانی ام برای چشمهای خاطره سازت!ببخش بضاعت احساسم همین قدر است !

به احترام این چشمهای بیدار می نویسم تمام ترانه های نا نوشته ام راً!و تنها در پناه سایه ی نگاشتن توست که می توان امن باشم از دست روزگار !

به خدا باور کن نوشتن از خاطرات باد برده و بوسه ها بی بازگشت اسان نیست!

ساده نیست هوای در یا کنی و سراب چشمهایت را نوازش کند !

ساده نیست رفتن های با شتاب و ناغافل را بدرقه کنی!

اسان نیست دلت را زیر پایت بگذاری و فاصله های ممتد را ندید بگیری!

اما به دشواری تمام این غزلها سوگند هنوز دلم می خواهد دلخوش ارتفاع علاقه باشم !

هنوز دلم می خواهد به طوفان های بی ارامش دلخوش باشم.........

بهشت نگاه تو که از جهنم خواهش های من خیلی دور است نه؟!

پس بگو چرا در من هر روز اغاز می شوی؟

چرا در تمام فصلهایم جوانه می زنی؟؟!!

 

پ ن:امشب باز هم پستچی پیر محله ی ما نیومد

یا باید خانه مان را عوض کنیم

یا پستچی را

تو که هر روز برایم نامه می نویسی.....

مگه نه؟!!!

پ ن ٢:امشب باز هم دلم برایت تنگ شده

این روزها هیچ چیز سر جایش نیست ........

جز تو!

که عجب جا گرفته ای کنج دلم

  نظرات ()
مطالب اخیر تاوان حرفهایی که نمیتوانیم بزنیم موهای سفیدیست که در لابه لای موهایمان داریم... گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت.... رفتن...... شدی درس زندگیم......... تولد دوباره....... دلم کما میخاد..... گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود..... کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد. دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د از کربلا که آمدی خواهی دانست که فراق بهشت با آدم چه کرد...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من خانه ی تنهایی من پسر روستایی برایت دریا دل میمانم ان سوی خیال ماه عسل پرنده ی مهاجر این سرخ تلخ ظلمت شب برگرد مجله ی اینترنتی ناونیا ژولیت جامانده از......... elpida صبح امید پرتال زیگور طراح قالب