گراز یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت....

یک...دو...سه ...چهار...
چه بیهوده میشمارم روز های نبودنت را!هفته های نبودنت را!ماه های نبودنت را!سال های نبودنت را؟
از همان روزی که در آن باریک ترین جاده دنیا قدم میزدیم...کنار هم...دوشادوش هم...خوب به خاطر دار...خورشید داشت از وسط آسمان تماشایمان میکرد.تو برایم حرف میزدی و من محو تو بودم...هیچ نمیفهمیدم چه میگویی...فقط میخواستم تو بازهم حرف بزنی و من باز هم محو تو باشم.اما افسوس که آن جاده خیلی کوتاه بود.من اگر نماینده مجلس بودم بی شک تمام وزرای راه را استیضاح میکردم،که چرا جاده ها را اینقدر کوتاه میسازند.خب شاید روزی دو عاشق بخواهند در آن جاده باهم قدم بزنند! جاده ها باید طولانی باشند...طولانی تا بینهایت...اگر آن جاده طولانی بود،ما هنوز هم داشتیم باهم قدم میزدیم...تو هنوز هم داشتی برایم حرف میزدی...و من هنوز هم محو تو بودم...

/ 0 نظر / 26 بازدید