برای سحر

بعضی وقتا فکر میکنم این دنیای مجازی رنگارنگ خیلیم بد نیست اینکه ادما توش باهم دوست میشنو و ارتباط برقرار میکنن اینکه یه نفر یکی مثل خودت از همین دنیای مجازی ازجایی که کیلومترها با تو فاصله داره وتو فقط میتونی صداشو بشنوی و نهایتا از وبکمت یه چهره ی محو ازش ببینی میشه شریک لحظه های خوب وبدت تو سختیها از همون راه دور سعی میکنه دستتو بگیره بهت بگه که تنها نیستی که میتونی شادیا و غم زندگیتو باهاش قسمت کنی یکی که بهت میگه من هستم توهم باش.............

حالا چند روزه که همه ی این مجازی ها رنگ واقعیت به خودش گرفته دوستی که همیشه ارزوم بود دستاشو بگیرم باهاش تو خیابون راه برم غذا بخورم اتاقمو بهش نشون بدم کنارم بود ..........

بعضی وقتا به این فکر میکردم که دیدن سحر برام میشه یه ارزو و فاصله ها این اجازه رو نمیدن که دستامون به هم برسه اما قدرت دوستی ما خیلی بیشتر از این بود و همه ی فاصله ها رو از بین برد ما همیشه تا سالها بعد حتی اگه دیگه هیچوقت نتونیم همو از نزدیک ببینیم این چند روز یعنی از دوشنبه تا امروز رو فراموش نمیکنیم هیچوقت دوشنبه ای رو که برای اولین بار همدیگه رو از نزدیک دیدیم و دراغوش کشیدیمو فراموش نمیکنیم

این روزا به عنوان بهترین ها تو خاطرات ما ثبت میشن.

/ 3 نظر / 4 بازدید
فرشته

قدر این لحظه هارو باید دونست[قلب]

فرشته

ارزو مادر ادرس این وبلاگه سحرو میخام بدش بریم یه ذره وبشو ببریم تو باقالیا[نیشخند]

مرصاد

ای جانم.مرسی .یکی از بهترین سفرای زندگیم بود.خیلی واسم عزیزی..این اتفاق نشون داد اگه دلا به هم نزدیک باشن خواه ناخواه یه روزی دستامنم به هم میرسه :) از راه دور میبوسمت عزیزم :*