تنهایی های یک دختر

ساعت 1 بعد از ظهر یک روز جمعه ی گرم از ماه شهریور کنار خیابون وایستاده بود و مقصدشو به ماشینایی که رد میشدن میگفت تا شاید یکیشون سوارش کنه تا به بیمارستان برسه و پدرشو که اونجا بستری بود مرخص کنه بالاخره یه ماشین جلوی پاش نگه داشت چاره ای نداشت مجبور شد سوار بشه بین راه همش نگاهش از پنجره به بیرون بود تا نخواد نگاههای سنگین اون راننده ی جوونو تحمل کنه کم کم فهمید راننده ازش چیزی غیر از اون مقصد و مسیرو مورد نظر میخاد فهمید راننده خیلی عوضی تر از هر ادمیه که تا حالا دیده از راننده خواست تا نگه داره اون که اصرار دخترو دید نگه داشت دختر کرایه رو پرت کرد توی صورتشو پیاده شد وشروع کرد به دویدن اون روزه بود و تو اون گرمای طاقت فرسا فقط میدوید وقتی به بیمارستان رسید کمی اروم گرفت توی دستشویی به صورتش ابی زدو به طرف بخش رفت تا اون لحظه سعی کرده بود فکر اینکه چقدر تنهاست رو از خودش دور کنه وقتی به جلوی در بخش رسید نگهبان بهش اجازه ی ورود نمیداد میگفت بخش اقایونه شما نمیتونی بری داخل خانم

گفت :پدرم مرخص میشه اومدم کاراشو بکنم

نگهبان گفت:خب یه مرد میفرستادید برای ترخیص

اشک تو چشمای دختر جمع شد و گفت :جز بابام مرد دیگه ای تو خونه نداریم اقا بزار برم

نگهبان اجازه داد وارد بخش بشه پدرش خواب بود و پسری که همراه مریض تخت بغل بود دختر روز قبل ازش خواسته بود تا مواظب پدرش باشه براش توضیح داد که پدرش دیشب تا صبح درد داشته ولی الان حالش خوبه و اون نباید نگران باشه 

وقتی کارهای مربوط به ترخیصو انجام داد به سخت ترین مرحله رسید نمیدونست چطور باید به پدرش کمک کنه تا از تخت بیاد پایینو لباساشو بپوشه پسر جوونی که از پدرش مراقبت میکرد وقتی دید شونه های دختر تحمل وزن پدرشو ندارن به کمکش اومد 

اون روز دختر و پدرش کلی صبر کردند تا تونستن یه ماشین برای رفتن به خونه پیدا کنن اکثر تاکسی سرویس ها ماشین نداشتند دختر وسایل پدرشو برداشت و با دست دیگش تلاش کرد تا بتونه به پدرش کمک کنه تاراه بره ولی نمیشد این بار نگهبان بیمارستان کمکش کرد تا پدرشو سوار ماشین بکنه و بازهم دختر با خودش فکر کرد که باید قوی باشه نباید فکر کنه که تنهاست

جلوی در خونه وقتی پدرشو به کمک راننده از ماشین پیاده کرد با خودش گفت نه قوی باش

دلش میخاست با یکی حرف بزنه و درد دل کنه از نگرانی هاش برای بیماری پدر و مادرش بگه سر روی شونه ی کسی بزاره و گریه کنه دلش میخاست اونی که دلش میخاست الان کنارش بود حتی از راه دور حتی از پشت تلفن همینکه صداشو میشنید همین که بهش میگفت چیزی نیست نگران نباش همینکه میگفت اگه کاری داشتی به من بگو 

براش کافی بود اما اون هیچکدوم اینا رو نداشت

/ 4 نظر / 5 بازدید
فرشته

تنهایی حس بدیه حس بدتر از اون اینه که تو زندگیت جدا از اون چیزایی که نداری باید درد و غم مادر و پدرتم تحمل کنی و اون وقت اون دردا میشن بدترین دردای عالم ولی همین که هستن همین که وقتی در خونه رو باز میکنی و بوشون تو خونه پیچیده همین که هرکدوم سرجای خودشون تو خونه نشستن و میتونی بری کنارشون بشینی یعنی خدا دوستت داره که نذاشته از این تنها تر باشی من خیلی وقته این بهم اثبات شده رفیق روزهای خوب[قلب]

mohammadtehrani

واقعاچه دنیایی داریم متاسفانه بد روزگاری شده همینکه پدرومادرت هستندوتوهم کمکشونی خداروشکر مطمئن باش خداکس بی کسونه یادت باشه اگرتنهاترین تنهایان شدم بازم خدابامنست

سمیرا

ما آدمها عادت کردیم غصه نداشته هامونو بخوریم.و داشته هامونو نبینیم. حالا اگه بود،ولی مثل خیلی های دیگه نه تنها کمکت نمیکرد بلکه دائماً مانع انجام کار تو هم میشد چی،اگه این تنها بودنت را به رخ میکشید چی.نه اشتباه نکن چندتا فرشته داری که بهشون میگن خانواده چیزی که خیلی ها حسرت داشتن یکیشونو دارن تا از بی کسی فرار کنن.خیلی بی انصافی اگه به خاطر نبودن یه نامرد تمام مهربانی های خدا را نادیده بگیری.تو حتما نباید مذکر باشی تا قوی باشی یا اینکه بتونی زندگی کنی.

چریک

افسوس از روز هایی که بدون توجه اون از دست می دیم.افسوس از داشته هایی که با وجود داشتنش نسبت به اون بی توجه هستیم و وقتی از دستشون می دیم افسوس می خوریم. این تنهایی تلخ.خیلی تلخ.کاش می تونستم بهش بگم اگه کاری از من ساختس فقط کافیه به من بگی.کاش باور داشت کاش گوش می کرد کاش اصلا تنهایی وجود نداشت