کوهی که در رگهای خود ابری ندارد.....امشب دلش تنگ است میخاهد ببارد.

وابهام یک رابطه از ان جایی شروع میشود

که توجایتدرر یک داستان عاشقانه عوض میشود....

به اصرارمیگویی بیاوکمی مهربانترباش نگونمیشود....!

اخرمن زن تومرد

یک دوستی ساده مگرمیشود...!

ازپس این همه اصرار چیزی عوض نمیشود....!

ناامیدمیگویی:

عجله ات برای چیست...؟

درخانه باز

راه رفتن دراز

ومن لال میشوم اگربگویم بمان....

فقط همین چندساعت و.....تمام

توقانع میشوی

اوراضی نمیشود....

واینگونه

یک دوستی ساده برای رفتن بهانه میشود......

واینگونه

یک دوستی ساده برای دلت یک داغ پیچیده غمناک میشود......

ارام وبی صدا دردلت فریاد میزنی:

نمی شود که نمیشود که نمیشود......

/ 0 نظر / 7 بازدید