دوستی ما تا نداره

دیروز تولد مری بودو من همش از صبح به طور ناخوداگاه تو ذهنم خاطرات 14سال دوستیمونو مرور میکردم تمام خاطرات مشترکمون اونایی هیچ دوست دیگه ای جز خودمون توش نقش نداشته تمام لحظه هایی که با هم خندیدیم باهم گریه کردیم وبا هم .......بودیم

................ازهمون روزایی که ابتدایی بودیم تا روزای دبیرستانمون

اون روز که سوم راهنمایی بودیمو بعد از مدرسه بدون ایتکه به خانواده ها گفته باشیم رفتیم بانک تا مری پول ازمون تیزهوشان واریز کنه اون روز توی بارون 2ساعت دیرتر از همیشه رسیدیم خونه وکلی دعوامون کردن که چرا بی خبر رفتیم

اون روز که تو پیش دانشگاهی تصمیم گرفتیم برای اولین بار صبح زود بریم مدرسه تا دیگه جلو در خفتمون نکنن اخه ما همیشه اخرین نفر میرفتیم تو مدرسه ولی اون روز باا اینکه 6صبح از خون زدیم بیرون چون اتوبوس نیومد ساعت 9 رسیدیم مدرسه در حالی که ازسرما یخ زده بودیم بس که منتظر اتوبوس بودیم

اون روز که فهمیدیم هردومون تو یه دانشگاه قبول شدیم

روزی که با هم رفتیم دانشگاه تا برنامه ی کلاسا رو بگیریم وبعدش اومدیم خونه ی ما

روزی که خواستیم بریم دانشگاه علامه ولی تو راه خسته شدیمو وقتی به تجریش رسیدیم رفتیم هیوا ناهار خوردیم و بعدشم تو راه واسه خودمون لباس خریدیمو برگشتیم خونه بدون اینکه توجه کنیم هدفمون از بیرون اومدن چی بوده

روزی که ساعت 10:30 شب با زهره از تجریش برگشتیم در صورتی که نهایتا 8باید به خونه میرسیدیم

روزی که باهم اتاق منو که داشتم تغییر دکور میدادمو رنگ کردیمومن قاسم بودم و اون ناصر(اسامی مستعارمون در کسوت نقاش ساختمون)

..............روزایی که میرفتیم شهرک امید

...............روزای کافه هنر

...........روزایی که پدر و مادر من میرفتن مسافرتو من شبا میرفتم خونه مری اینا

........روزی که مری اومد پیشمو با شوشوش که البته اون موقع هنوز چییزی بینشون نبود قرار داشت وگفت میخام برم بهش بگم نه

اما هیچ وقت نتونست بگه نه

روزی که اشتباها و به خاطر یه سوء تفاهم و فشار عصبی بهم زنگ زد و کلی سر هم داد زدیم کلی باهم دعوا کردیم ولی چند دقیقه بعدش زنگ زدو اشتی کردیم

شاید به نظرتون مسخره بیاد ولی وقتی هردومون از یه چیز  خوشمون میومد اون برای من میخرید من واسه اون

همیشه همه فکر میکردن مری ابجی بزرگستو من ابجی کوچیکه در صورتی که تو واقعیت برعکسه

...................حالا که فکر میکنم دوستی ما واقعا تا نداره

پ ن:2روز پیش طی یک عملیات انتحاری اتیش زدم به موهامو رفتم کوتاه کوتاهشون کردم شدم مثل پسرا

 

/ 6 نظر / 3 بازدید
گم شده

اول شدن خود رو به خودم و مشوقانم تبریک میگم اوشون هم دیگه مرجع نمیاد بهش تبریکات بگیم ، از طرف من هم تولد و عروسی و همه رو تبریک بگو امیدوارم همیشه دوستان خوبی بمونید پ.ن: جو گرفتدت ، دو روز دیگه پشیمون میشی خفن

elpida

خیلی قشنگ بود حسش...خوش به حالت همچین دوستی خوبی داری که اینقدر پر حرارته[قلب]

موسی

هیچی اسم هنریم بود [خنده] با اسم خودم میام دیگه

مریم

وای در حد مرگ دلم تنگ شده برا اون روزا باور نمی کنی منم همش داشتم به دوستی خودمون فک می کردم. و باور نمی کنی داشتم توذهنم (با اینکه تولد خودم بود) برا تولدت دنبال یه سورپرایز بودم به پاس سورپرایزی که پارسال برام داشتی. و به عنوان بهترین خاطره تولدت تو دوران عمر 23 سالم ثبت کردی. و یه چیزی راجع به تاریخ تولدت کشف کردم اونم اینکه 2*4=8 خیلی جالبه نه؟ و اینم بدون که امسال کسل آورترین جشن تولدمو داشتم. البته بدنبال یه موقعیتم که تولد بگیرم خونه مامانم اینا. دیگه چی دارم برات بگم.......... خاک تو سرت که بدون من رفتی موهاتو کوتاه کردی؟ یادته واسه بار اول دل و جرات نداشتی مجبور شدم منم موهای نازنینمو با تو کوتاه کنم که از ترس کچلی نمیری؟

مریم

حالا تو یه حرفی زدی بیا برو جون من الان ماشین کن پس چرا منو با خودت بردی ؟ تو که تا من نمیومدم می گفتی من موهامو کوتاه نمی کنم؟ هان؟ می ترسم بیاین خودم خودمو خونمو یه جا قورت بدید [نیشخند]

شیطونک

باحال بود. [نیشخند] تولدش مبارک [گل] ==== این کد پایین 118 اس! شماره تلفن کجا رو میده بهمون یعنی؟ [نیشخند]