دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست د

نامه ای نوشته ام 
برایِ کسی که شاید
روزی حوالیِ من
بگوید :
می شود روزگارمان را
با هم تقسیم کنیم؟
نامه اینگونه آغاز می شود :
سلام!
بی مقدمه می گویم. .
اگر آمده ای 
نقش عاشق پیشه ها را بازی کنی ... 
نشانیِ کافه سینما را می دهم؛
آنجا بازیگر زیاد برایِ ایفایِ این نقش هست !

یا که چند روزیست
دورت خلوت شده ؟
کسی را می خواهی که وقت بگذرانی
با لحظه هایش ؟
بی شمارند این آدم ها ...
بیا! نشانیِ این آدمها را هم دارم !

خلاصه بگویمت
جاده ی رفتن را اگر بلد نیستی
اگر آمدی تا رفتن بیاموزی
تا کفشِ رفتن به پایت کنی
اینجا هیچ چیز نصیبت نمی شود
اینجا همه چیز بودن است
اگر آمدی ...
باید چشمانت
دستانت
گواهِ بودنت باشند
ساده بگویمت
باید حوصله کنی؛
گذشته از روزهایی که
بی هیچ ترسی؛ با همه ی بودنم
عاشقی می کردم 
گذشته !

/ 3 نظر / 21 بازدید
پدرام

بر جمال این دو یاس بى قرینه بنگرید گاه سوى مکه گه سوى مدینه بنگرید محور اسلام و قرآن در ثبات از این دو مَه مکتب توحید باشد در حیات از این دو مه روشن آفاق تمام کائنات از این دو مه منجلى اوصاف بى پایان ذات از این دو مه میلاد نبی اکرم (ص) و امام صادق(ع) مبارک

سهیل

من بدم...! تو خوب باش... دیگر سراغم را نگیر ، خودم را در این زندگی گم گرده ام... دنبالم نگرد... پیدایم نمیکنی ، بگذار نفس بکشم...! اصلا... خودت هم منت بر سرم بگذار و فراموش کن که زمانی بوده ام خودم نیز ، چنین خواهم کرد...!