من از لیلی شدن ترسی ندارم.........ولی مجنون شدن کار شما نیست!!!

امشب هوس کردم برای تو  بنویسم.تویی که میدونم مدتهاست نوشته های منو نمی خونی وتظاهر میکنی به خوندنشون و مثلا داری ادای آدمهایی را در میآری که کلی ظرفیت دارن و خیلی زود همه چیز وبرای آرامش عزیزشون فراموش می کننولی هنوز نمیدونی که من دیگه اون دختر بچه ی چند سال پیش نیستم که زود همه چیزو باور کنم. الحمد لله هیچ وقتم بلد نیستی از این فیلما بازی کنی. یه جای قضیه دستت رو می شه و معلوم میشه هنوز لااقل میان ته مانده های دلت جایی برای من هست.گاهی وقتها بر می گردی و تصمیم می گیری یواشکی پشت سرتو نگاه کنی، شاید هنوز نگاهم پشت سرت باشد.بعد هم زود روتو را برمی گردونی و خودتوبه ندیدن میزنی.خودتو به زحمت نینداز!نگاه من مدتهاست در مسیر رفتنت خشکیده .اصلا خیلی وقته که  غیر از روز رفتنت هیچ چیز دیگه ای رو نمی بینم...
آخرین باری که بعد از مدتها دیدمت هنوز جلوی چشممه شوق توی صدات دلهره ی توی دستات و......

سعی کردم عادی باشم خیلی عادی ولی سخت بود حتی اگر همه چیز عادی میبود  رد غمی سفید که از بین شقیقه هام گذشته  این عادی بودنو خراب میکرد.

اخرین باری که تلفن زدیو یادته؟من خوب یادمه خیلی ازش نگذشته همین ما ه پیش بود همین شهریور قشنگی که گذشت تلفن کردی و اس دادی با من حرف میزدیو میخاستی که همه چیزکاملا عادی باشه چقدر بد فیلم بازی میکنی! هیچ وقت بازیگر خوبی نبودی درست برعکس من.......

تو حرف میزدی از تمام چیزهایی که توی سالهای باهم بودنمون تواین شرایط هیچ وقت رشته ی بحثمون نبوده

.تو حرف می زدی و من دونه دونه موهای سفید شقیقه ام را می شمردم.چقدر پیر شده بودمو با خودم فکر می کردم هنوز خیلی جوان هستم برای اینهمه پیر شدن!!!

 پیر شدم سر این همه سکوت و آمدن و رفتنهای تو ..!!

یک وقتهایی می نشینم تمام خاطرات دو نفره مونو را زیر و رو می کنم و بعد با خودم فکر می کنم باید توی داستان ما جای لیلی و مجنونو عوض کنند. البته خداییش خیلی ضایع می شود !!! پس من مجبورم برای حفظ آبروی لیلی هم که شده، همان لیلی ضایع داستانمون بمونم و به مجنون بیخیال و مغرور قصه مون چشم بدوزم. اینطوری لااقل بقیه لیلی ها زیر سوال نمیرن. تو که به روی خودت نمیآری اما من فکر می کنم اهالی این حوالی هم بدبختی لیلی قصه ما را فهمیدن.کار سختی هم نبوده البته!.همین نوشته ها خودش یک جور رسواییه. یک جور نشون دادن بدبختی لیلی قصه ما ...
ببین!لطفا اینطوری نگاهم نکن.میدونم گفتی حق ندارم  سکوتت را بگذارم به حساب سنگدلی،بیخیالی بی علاقگی و دوست نداشتن یا حتی بی ادبی!!من غلط بکنم از این فکرا بکنم.چشمم کور حالا که عاشق شدم و تازه محض حفظ حرمت لیلی ها، مجنون بودنمو هم پنهان کردم ،باید با تمام بد و خوبت بسازم.البته زیادی خوشحال نشو!چون آنقدرا هم که فکر میکنی خوبی نداشتی.اصلا وقتی بودنهات زیاد می شد،وقتی زیادی مهربون می شدی من همیشه شک می کردم.خب عادت نداشتم!!سهم همیشگی من از تو همان سکوت و دوری و درد و تنهایی بود.پس حق داشتم شک کنم.
در هر حال این نامه را که فکر می کنم دارد زیادی بلند می شود و الان است که مخاطب حالش از هردوی ما به هم بخورد ،مثل تمام این نوشته ها برای دل خودم نوشتم نه برای دل تو...اما خب حالا که آخرشه و  خودمو و تو و صد البته خواننده بنده خدا رو آواره این کلمات بی سر و ته کردم بذار بگم:
من تو را میان سکوت و تنهایی و بغض پیدا کردم.
تو را برای سکوت و تنهایی و بغض
رها نخواهم کرد!حتی اگر جای لیلی و مجنون داستانمان عوض شده باشد....

بعدا نوشت:
دلم میخاد یکی دست روی شونه ام بزاره و بگه چیزی ناراحتت کرده رفیق؟؟

منم بگم :اره همه چی

/ 11 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

نه دیگه من خودم تو این گرونی و تورم و بالارفتن سکه و دلار به این امتیازام احتیاج دارم و فقط اون دفعه بود که امتیازمو بخشیدم به هرحال من از حقم نمیگذرم[نیشخند]

موسی

من اومدم امتبازم رو بگیرم نظر هم بخوام بدم کلیشه ای میشه ،کسی هم که خودش زندگی نکرده وبلد نیست زندگی کنه نمیتونه بقیه رو تشویق کنه ولی باز هم آخرش میگم سعی کن شاد زندگی کنی،لا اقل فقط سعی

فرشته

کی کلاس داریم باهم؟ من دستمو میذارمو میگم یادت نره جوابتوهاااااااا مثه من نشی واست این جمله رو اماده کرده بودم که دیدمت بهت بگم زلف برباد دادم تا ندهد بربادم ولی یادم رفت[خنده] تو سعی کن یادت باشه و من وقتی بهت گفتم تو هم در جوابم بگی[نیشخند] همونجور که مطلعی مری هم امروز اومد خونمون و من خیلی مشعوف شدم از دیدنش[قلب] و متعسفانه تو با تعریفات هیچ حرفی برای ما باقی نگذاشته بودی[خنده]

maryam

خیلی زیبا بوددددد[گل]

شیطونک

واقعا طرف ارزش این همه انرژی و عشق تو رو داره؟ [ناراحت]

خاطرات یک زن سی ساله

اما وقتی تجربه های تلخ زیادی از عاشقی داشته باشه کسی حتی اگه ۲۰ ساله هم باشه خب ترس داره یه جورایی :) وبلاگ خوبی دارید موفق باشی دوست من

مریم

بعد از مدت ها این متن بی سر و تهت داشت منو تحت تاثیر قرار می داد که سریع به خودم مسلط شدم. من که می دونم باید از خیر آدم شدن تو بگذرم. تموم شدی با فرشته هم موافقم. رفتم خونشون فقط داشتیم همدیگرو نگاه می کردیم و می گفتیم چه خبر. بعد وقتی می خواستیم یه خبر و بدیم می گفتیم اااااااااا مری گفته بود. بعد دهنامون بسته میشد

مریم

فرشته مامان تو چرا گول حرفای اینو می خوری این از اول موهاش سفید بود ارثیه. باور کن دداره چاخان می کنه

Hanieh

لبـــــــــانم را دُوخته ام مبــادا بگویم "دوســـــــتت دارم " که هر بار گفتـــــم ، تَنــــــــــــهایی ام بزرگتر شد .... . .

elpida

سخته که بخوام چیزی بگم واسه این پستت آرزو جان...اینقدر آروم و قابل لمس بود...که دلم خواست بازم بشینم و بخونمشون...سخته...مطمئنم که سخت میگذره بهت...دلم میخواد آرزوی ما هر چه زود تر تمام لحظه هاش پر از شادی بشه...